Sunday, December 17, 2006
قفس تنگ است و در بسته است نه تنها بال و پر بال نظر بسته استاينكه فقط زنده اي و لابد شكر !!واز نشستن در پشت پنجره اي كه چنين به سيم خاردار آلود ه است چه ميتوان انتظار داشت وكو و كجا مي ماند حسي براي نوشتن و خواندن ؟ خواندن! ؟در اين سرزميني كه سنگ ها بسته و سگ ها رسته اند و ياد نيماي بزرگست و شعرش كه از پشت هزاره ها بر حافظه اي چنين خسته نقر شده است كه : صداي سگ است وصداي خروس بدر از هم اي پرده آبنوس
در چنين همهمه اي است كه خاموش مانده اي . پنجره ها بسته و دهان ها را ديگر نمي بويند كه دوخته اند و خيالشان را راحت كرده اند . در سكوتي چنين است كه مي گذراني اين سرد روزهايي كه زمستان و زمهريري بدتر از اين را به دنبال خواهد داشت پس مي خزي به زير كرسي ذهن كه هنوز گرمايي مانده از روزهاي كوه در اعماق خاكستر آن ميطپد به ياد آن روز هاي شور و تلاش و به ياد همه بالا رفتن ها و پايين نيامدن هاست كه دفتر ايام بر هم ميزني به جستجوي يادي و يادداشتي شايد كه دل تنهائيت تازه شود . شايد فقط ! آنچه در ذيل مي آيد ياد كردي است بر تلاشي و شايدكه براي آن ها كه نخوانده اند تازه باشد ! از دفتر آن سال ها و به ياد خراشي بر سينه ي صخره زارهاي بيستون آن سال ها حديث تيشه و سنگستان !دل به اميد ندائي كه مگر از تو رسدناله ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد
(حافظ) غروب دلتنگ از راه مي رسد و باختر را در حاشيه طلائي خويش مي سوزاند و از پس يك روز گرم، شبي دم كرده آغاز مي گردد. داس ماه آرام بر سينه كوه مي نشيند و نور مرده رنگ خويش را بر سر كوه و دشت يله مي كند، اندكي بعد خفاشهائي از دل تيره شب سر مي زنند، خفاشاني كه طلايه دار ظلمتند. بر پاي كوه، جائيكه دشت رود بر سينه سنگ آرام لميده است خسته و بيدار تيشه بر سينه كوه مي زنم تيشه اي از شك بر بيستون تن ضربه، ضربه و ضربه .. و آنچنان محكم كه صدايش در رگ و ريشه كوه بپيچد و جان كوه را بلرزاند. اين دل و دهليزهايش پيچ پيچ بي حضور هيچ، ضربه ، ضربه ضربه، چه سنگي و چه سنگين است دل بر روي سنگهايش خزه هاي پلاسيده، بي گل و برگ و ريشه، امان از اين دل بي ريشه. سنگ سنگ و ضربه ضربه، خسته از حوصله ها، گفتارها و مرام ها ، ضربه ضربه، دلتنگ از شيرين و شيريني ها ، تلخ تلخ، گريز از هجوم و حجم خلق، تنهاي تنها... در زير بارش ستاره هاي شبانگاهي ، ضربه ضربه، و تراشه هاي سنگ دل كه از بيستون تن به صورت آسمان مي برد و هر كدام ستاره اي به رنگ غم، ضربه ضربه و كهكشاني از ستاره هاي غم ضربه ضربه و شياري در دل سياه و سنگين سنگ كه يعني راه شيري دل و در هر ضربه نفس نفس ثانيه ها را مكيدن تا طلوع شيري سحر و چه شب ها كه به كردار اين شب به صبح پيوند خورده ، ضربه، ضربه، چه كند است تيشه و چه سخت است دل!...ضربه، ضربه و گام گام رسيدن صبح، نرم و رام ، افول ستاره صبح و طلوع خورشيد كه بشير نور است و بنيانگذار روز، كه روز، گاه بينائي است و تفكر كه چه كرده اي در شب سياه تلاش؟ خودم را مي گذارم و تيشه ام را از خود دور مي شوم تا گاماسياب كه بر سينه زندگي مي غلطد و خنكاي آب كه بر شيارانگشتان پاهي خسته ام مي دود هشيار مي شوم، چشمان نخوابيده ام هشيارتر مي گردد، بر مي گردم و بيستون را مي نگرم كه چه بلند و تلاشم همچون رد ناخني بر حاشيه سينه فراغ زندگي از عصيان و چه خوني! سينه بيستون فراخ است و فراتاش چه حقير، آيا عمر كفاف مي دهد؟ ناخن ها آيا طاقت خواهند آورد؟ از كجا معلوم كه در پس اين صخره و كوه ، كوه ديگري نباشد؟ اما نه ، گفته اند كه در پس اين كوه دريائي است كه اگر به تيشه تحمل بتراشيش و آب را بر اين دشت تشنه سرازير كني تو را وصلي شيرين دهيم، وصال شيرين. شايد حرف حريف از سرگمراهي و گمراه كردن بوده دامِي، بي راهه اي يا حداقل كژ راهه اي و شيرين به خانه خسرو، و دل هر دو به كام شيرين و تو به تراشيدن مشغول. هاي ، هاي ، وهم و شك، لعنتتان باد كه هست را نيست و نيست را هست مي كنيد، شرمتان باد. مي نشينم، نه گاه نشستن نيست، مي ايستم، توانم نيست، ندايي از پشت صخره هاي دلم مي خواند: اگر روم زپيش فتنه ها بر انگيزد ور از طلب بنشينم به كينه بر خيزد فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست كجاست شيردلي كزبلا نپرهيزددو دل مانده ام، شايد پشت اين صخره ها دريا باشد و شايد هم نه، بروم تا سركوه؟ اين همه راه، با اين پاهاي خسته و بيخون . تن خسته و دل بي قرار، پا رو به راه و دست به تيشه گامي به جلو مي نهم، نه، بر مي گردم، ضربه اي به صخره، و باز به راه مي انديشم اما راه همه صخره است و پرتگاه و پاها ناتوان از تحمل وزن بيستون تن. بر مي گردم و تيشه كند است ، حوصله شانه ها بي حاصل و صخره زمخت و سخت. راه اما داغ است و پاي برهنه ، دست كوتاه است و صخره بلند و پروانه سرگردان اميد كه گاه بر راه مي نشيند و گاه بر تيشه. تيشه: تامل است و سكون و ماندن است و گنديدن. اما صداي تيشه در اين سنگستان سياهي و سكوت تصلاي دل است كه با هر ضربه اش مي خواند: « پشت اين صخره ها درياست و وپشت درياها....»
اما راه راه اگر هيچ نداشته باشد بينش مي دهد و ديدگاه را تا دوردستها پيش چشم مي گستراند تا از بلنداي قله آن نظاره كني تا ببيني كه : « درياست يا.... پشته پشته صخره پيچ در پيچ بي حضور هيچ»بروم يا نه؟ بنشينم و دل به اميد روزنه اي در سنگ و رخنه اي به آبي شيرين، يا بروم به دنبال دريائي، ندائي هماره از دل اين درياي سنگ و صخره مي خواند كه : «بيــــــــــا!!»
گيوه هاي منظر را به سرپا مي كشم و براه مي افتم، هركول ما نع مي شود، مي گريزم، «گاماسياب» التماسم مي كند، بي اعتنا رد مي شوم، بدنبالم مي آيد، بپايم مي پچيد، نرو به دريا دل مبند، دريا خيالي واهيست . بيا در من جاري شود، بيا و خستگي تيشه زدنهايت را در من بشوي و تن زخمي ات را به زلال من بسپار و هرگاه از چشم دوختن به اين سنگستان خسته شدي عكس كوه و ابر و آسمان را در چشمان شفاف من ببين. آنجا نرو كه جهنم است و تو تشنه، دل به اين بلندي ها مسپار كه سنگهاي تيز اين سنگستان هر يك به انگاره سر نيزه اي تن نحيف تو را منتظرند، برگرد كه طاقت اين راه نيست تو را، نرو .. .... دل به فريب دريا مبند..... بمان...... كر ميشوم. كور مي شوم. به رود آرام پشت مي كنم و رو به كوه هراس با دلي آكنده از هول و هراس و اميد و .... براه مي زنم. حضورم را، مرغ سحري، بلند مي نالد كه نمي دانم به خير مقدم است يا به افسوس، مي روم، گم مي شوم، از اين سنگ به آن سنگ، از اين صخره به آن صخره ، خورشيد بالا آمده است ، مي تابد ، مي سوزد و مي سوزاند، دانه هاي درشت عرق بر جبين چروكيده ام مي شكفد و پاهاي خسته ناله اي خونين و شور را زمزمه مي كند، راه ناپيدا و بر سر هر پيچ و خمش ديو هولي نشسته بر سر اين سراي هراس.. و شقايق ها، از هرم آفتاب صبح گاهي، گمان نبرم كه تا ظهر بر سر پيمان بودن و ايستادن بمانند. آخر اينجا كه جايگاه گل ها و گل اندام ما نيست. اينجا حتي درختان پير «بنه»كه بر سينه كوه روئيده اند، روزها از تابش آفتاب بجان مي آيند و شبها صاعقه، آتش بجانشان مي زند، اينجا را درختي مي بايد از سن و گلهايي از صخره. پس از تاملي اندك، بي سايه و خنكاي آب، دوباره از صخره ها بالا مي روم، انگشتانم خونين پاهايم كرخت و بي حس، اما دلي مومن به دريا، و پيش رو هفت خواني است پشت هم خوابيده و در هر خوان ديوي از سنگ بر سر سنگ و هركدام مانعي بر سر راه ، يك ديو را بايد فريفت، آن يك را بايستي كشت و ديگري هم در هرم آفتاب نيمروز به خواب رفته و هرم نفسش تمام آسمان را به آتش كشيده است، در پشت گردنه اژدهائي هولناك بر سر راه منتظر و در حاشيه هر سنگ ماري سياه چمبرزده ... همچنان پيش مي روم. آن پائين هنوز گاماسياب بر گودترين ناحيه دشت مي خزد بي هيچ آبشاريع بي اوج و بي موج و از بلنداي كوه، زندگان دشت چه حقيرند. بسان مورچگان بر تارك ديواره ي سيلوئي و چه تند مي روند كه انبار كنند و تيز مي آيند كه دوباره باز، و عمرشان همه در راه انبار كردن چه كند مي گذرد. هنوز منزلها در پيش است و گامها خسته و عرقي كه از سر رويم بر ترك لبان خشكيده ام مي افتد، چه شور و سوزناك، و حنجره ام از هجوم نفس نفس ها، خشك. قله در دوردست و خورشيد بر پشت گردنه و شانه ها سواره هوا سنگين و دم كرده و گرم. و اي دريغ از نوازش نسيمي كه در اين راه كسي را به نوازش نمي گيرند و تنها آنچه هست هجوم است و پيكار و زخم و راه... كه چه صعب است و پرخطر . مي دوم، مي افتم... دوباره بر مي خيزم و برسينه صخره ها خود را بالا مي كشم و عاقبت از فراز صخره اي قله را مي بينيم عبوس و اخم آلوده و خشك، بي پرواز عقابي، خالي از نسيم و بي ابر. آن قله بلند و پرابهت بر بلنداي اين سنگستان، سنگي بيش نيست همچون همان صخره پاي كوه، و در پشت قله ، قله هائي بلندتر و دره هائي فراخ تر اما دريا... شايد فريبي پيش نبود. شايد منظورشان درياي سنگ بوده يا كه آتش سر بر مي گردانم و از بلنداي هولناك صخره ها پائين را مي نگرم . گاماسياب پوزخند مي زند. پشت سر دره آنچنان هولناك دهان گشوده كه چشم را ياراي نگاه نيست، صخره ها و سنگهاي شكافته از عطش ترك خورده و ازهم پاشيده و درختان از خشكي بسان مشعلهاي خاموش و آسمان و دره چنان دم كرد ه و وهم آلود كه جغدي را هم هواي پرواز نيست و بر خط القعر دره بستر خشك رود، خالي و سپيد و به جاي سيلان كوهموج ها و قطره ها، سنگ و صخره كه چشمان به انتظار بارانشان، سپيد گشته و سالهاست كه از تشنگي مرده اند . ديگر از اين رودخانه خشك، بوي ماهي كه هيچ، بوي آب هم بر نمي خيزد. اميدي كه در دل خانه كرده بود، به منتهاي خويش مي رسد. بغضي كه از سالها در سينه داشته ام به يكباره برسينه كوه مي كوبم و فرياد مي كشم: آ آآ آآ آ اااااي .... با تو هستم آآآ ي ي ي ي ي ي
سكوت خوابيده بر كوه و دره ا زخواب مي برد و فريادم در هزار توي دره ها و كوهها مي دود، دوباره فرياد مي زنم: آآآآ اااا ي ي ي ي ي ي ي با تو هستم آآآآ اااايبه ناگاه هزاران انعكاس و پژواك و نعره در همه كوهها و دره هاي عالم مي پيچد و جواب كوه از جدار سنگي دلم فرو مي رود كه : « من ، تو هستم آآآآآ ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي»خرداد سال 69 كنگاور عباث!
(21) comments
Sunday, December 03, 2006
هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق میدهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند اهل سیاست به قداست زندگی نمیاندیشد بلکه زندگان را تنها به مصادر و وسایلی ارزیابی میکند که عندالقتضا باید بیدرنگ قربانی پیروزی او شود و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بیقانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت -احمد شاملو ما فرياد ميزديم...ما فرياد ميزديم: «چراغ! چراغ!» و ايشان درنمييافتند. سياهي چشم ِشان سپيدی کدری بود اسفنجوار شکافته لايهبر لايهبر شباهت برده از جسميّت ِ مغزشان. گناهيشان نبود:از جَنَمي ديگر بودند.
(3) comments
Tuesday, November 28, 2006
KARMA! photo: abbas jafari
(2) comments
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
« البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است». اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم *
(4) comments
Monday, November 27, 2006
بنياد نشنال جئوگرافيك نتايج مسابقه بهترين عكاسان كوهستان در سال ۲۰۰۶ را اعلام كرد. در زير عكس و شرح برترين عكس های سال را مشاهده ميكنيدhttp://www.persiangeo.com/content/view/1043/2/ضمنا برنده چهارم اين مسابقات اقاي بابي مدلBobby Model تابستان امسال به مدت يك ماه در كوه هاي ايران در حال عكاسي بود كه عكس هاي وي را ميتوانيد در سايت نشنال جئوگرافي ادونچر اخرين شماره ببينيد عباث!
(0) comments
Sunday, November 26, 2006
 OMID ! photo : abbas jafari
(0) comments
سخنی نیست !! چه بگویم سخنی نیست می وزد از سر امید نسیمی لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست ! چه بگویم سخنی نیست پشت درهای فرو بسته شب از دشنه و دشمن پر به کج اندیشی خاموش نشسته ست ...... ... ور نسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست . چه بگویم ؟ سخنی نیست .... شاملو
(0) comments
 SAHARI!photo : abbas jafari
(0) comments
 HENDESEH! photo abbas jafari
(0) comments
 KERESHMEH ! photo: abbas jafari
(0) comments
 STAREH OFTIDEH! photo : abbas jafari
(0) comments
Friday, November 24, 2006
 در سالمرگ استاد مرتضی ممیز photo; abbas jafari
(4) comments
 GORESTAN E AGHASHT photo :abbas jafari
(0) comments
فقط تماشا میکنی و چه میشود کرد در این ولایت؟! سکوت و تماشا. تلخندی گاه با چشمانی بی نگاه .خناق می گیری که تنها چاره است در ولایتی که داروغگان وگزمگان زبان می برند. خاموش می گذری بر هموار هماره ی زمین و چشم می دوزی بر رد رفتگان و به اندک ماندگان .چه خاموشند اینان . خاموش تر از درخت پیر امامزاده ای گم در کوه های دور اغشت هوا سرد. خاک سرد . قارقار کلاغ های خسته وخس خس سینه ی خسته قاری پيرکه از زندگانی چنین طلب فاتحه می کند !! عباث !
(0) comments
Wednesday, November 22, 2006
KOJAST JAY E RESIDAN ?!photo abbas jafari
(2) comments
Monday, November 20, 2006
POTALA PALACE Tibet photo : abbas jafari
(1) comments
BAKHTAPUOR NEPAL . photo :abbas jafari
(0) comments
Saturday, November 18, 2006
 HASHOR ! photo : abbas jafari
(2) comments
Friday, November 17, 2006
 DARBAN !photo : abbas jafari
(0) comments
همه ی مردان قبیله من ! همه ی مردان کار! بی نیم نگاهی حتی به دست کسی ! دستانی سرشار از غیرت کار و نگاهی بی انتظاراز آسمان و نه زمین . تنها کار . کار آن هم به پشتوانه بازویی نه چندان ستبر . هرکدامشان برایم داستانی گفته اند نه ! هر کدامشان داستانی اند از زخمی که بر شانه دارند از روزگار . فقر را با قناعت تاخت زده اند و در چشمانشان ................ خود بنگرید ! عباث!
(4) comments
 BI ENTEZAR ! photo abbas jafari
(0) comments
 YAD E AYAMII KE ...photo abbas jafari
(0) comments
 ARSH O FARSH !photo : abbas jafari
(0) comments
 ZENDANI E SKANDAR !! photo : abbas jafari
(0) comments
Monday, November 13, 2006
 pigham ! photo : abbas jafari
(3) comments
Sunday, November 12, 2006
با خشم و جدل زیستم ....... و به هنگامی که قاضیان اثبات آنرا که در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست انسانیت را محکوم می کردند و امیران نمایش قدرت را شمشیر بر گردن محکوم میزدندمحتضر را سر بر زانوی خویش نهادم و به هنگامی که همگنان من عشق را در رویای زیستن اصرار میکردند من ایستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد و اکنون در آستانه ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا من اش از برابر بگذرمو در سیاهی فرو شوم به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته آنجا که تو ایستاده ای ...... شاملو
(2) comments
 parand ! photo : abbas jafari
(1) comments
 shaneh be shaneh ! photo : abbas jafari
(0) comments
Tuesday, November 07, 2006
 AND MOUNTAIN photo : abbas jafari
(3) comments
 SKOT E TAMASHA ! photo: abbas jafari
(0) comments
 SHEKAN SHKEAN ! photo:abbas jafari
(0) comments
Monday, November 06, 2006
يادداشتي به بهانه اي !(. و بهانه ها چه خرد و اندك مي تواند باشد به گاه دلتنگي ها !! اينطور نيست !!؟) رضای عزیز! دور بودن ها هم عجیب لذتی دارد یک خوبی اش این است که مثل آتیش از نزدیک آدم را نمی سوزاند ولی بودنش در آن دور ها حتی خیلی دور هم می تواند مثل بودن یک چراغ فانوس در ته دره ها ی کوهستانی دلگرم کننده و شادی بخش باشد یا اینکه این نعمت دور بودن گاهی میتواند بهانه ای باشد که دلتنگت کند برای کسانی که جایی را در بودنت تنگ نکرده اند و وزن و هجمشان روی روح کسل و خسته ات تلنبار نمی شود و خیلی خوبی های دیگری هم دارد از این دست این دوری دوست داشتی . لابد می دانی بنا به دلایلی دوست ندارم در میان جماعت آفتابی شوم یادم هست نسخه چوپانی را در دفع شر سگان که بهترین راه برای در امان ماندن از گزند سگان آنست که نه تو سگ را ببینی و نه سگ تو را و حال به همان دلیلی که نخواسته ام که دوستان این سگ گرگ بیابانی راببینند تا مشکلشان دو چندان شود هماره این سگ گرگ بیابانی سر خود داشته راه خویش گرفته و.......... رفته است اما گاه چیزهایی این قاعده کلی بودنم را نقض می کند و خود این میشود باعث دردسر برای طرفین معرکه ی سگ و عابر و نتیجه این میدان غالبا پاره سنگی است و پاره پاچه ای و بس اما گاه میانه همین های و هوی و پاچه گیری یک دفعه می بینی چیزی رخ می دهد که حواست را پرت می کند و همه چیز به سمتی می رود که اصلا در خیالت هم پیش از آن نگنجیده است درست اینکه وسط دعوا و فحش و فضیحت چشمت بیفتد به یک جفت چشم درشت آهو وش که حواست از دعوا ببرد و بروی توی نخ خیالات فرمودن و بعید نیست که این رشته خیال گاه به حوالت مشتی چنان ببرد که خون تف کنی کنار خاکی خیابان . کجا رفتم چه می گفتم ؟! داشتم می گفتم یه وقت هایی ناچاری که بیایی میان جمع وگوش بسپاری به جماعت پیش از آن هم هر چه کرده باشی که جیم بشوی و به هزار دلیل بعد ببینی که نمیشود کاریش کرد ناسلامتی از مورچه های موریس مترلینگ هم که کمتر نیستی که لااقل در حد کمی متوجه اجتماع باشی و لاجرم معقول و مودب ! اما میشود همان طور که طرف دارد ربط و یابس می بافد تو خیالات بفرمایی و برای خودت بیرون را تماشا کنی. هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ایمن در میان جمع و دلم جای دیگر است
و درست تو همین احوالاتی که کسی یک فقره دی وی دی! دستت بدهد و بگوید این را رضا ساخته . بعد همین بشود بهانه که بعد از تماشا و نم اشکی بنشینی برای این فانوس دور دست ان هم درست در این دل تاریک شب در این شهر چون دل کافر پر حلل بنویسی که یعنی چه !! چه می دانم گاه نیاز بر این می افتد که آدم ها در دور دست ها به یاد هم باشند و در هنگامی که به هم می رسند جز سلامی کلامی بر زبان نیاورند و بگذرند . دوستی داشتم که در آن ایام جنگ به هزار مرارت کند و رفت و هیجده سال بعد در گذار و گذر روزگار هم را یافتیم عجیبتر اینکه مایی که در آن سالهای سیاه دهه شصت هر شب هم دیگر را می دیدیم و علیرغم دو خط کاملا متفاوت فکری ( او چپ تند رو بود عاشق چگوارا و من راست افراطی و فالانژ!) هر شب تا سحر شعر میخواندیم و شاملو تنها نقطه تلاقی مان بود و نقاشی با این پیشینه وقتی بعد از هیجده سال جدایی هم را دیدیم جز سلام کلامی بر لب نیامد ساعت ها در حاشیه کوچه باغ های میگون رفتیم و نگفتیم و گذشت اوبازگشت به غربت خویش و باز من ماندم و این شب های گود او هنوز آن سوی آب های دور است و من ساکن این شب های کور وفقط یادش همان فانوسی است که از پس هزار دره و کوه هنوز سوسو می زند و من خوشحال از این که او هنوز هست و من نیمه شب ها گاه به یادش دیوار های این اتاق تنگ را می نگرم و جمله را بر زبان می آورم که در روز خداحافظی بر زبان اوردم جمله ای که هر دو ما از پایان فیلم پاپیون از حفظ کرده بودیم تو رفتی و من هنوز در کنار این باغچه بی زاغچه مانده ام ! میبینی رضا امدم برای تو بنویسم از تماشای مردی وکوهی به کجا کشید این یادداشت این جا که نشسته ام درست در پشت سرم مبلی است که آن شب که با غدیر بحثمان شد از خانه عباس محمدی تا اینجا در رابطه با کوه با هم کل کل کردیم واو نیمه شب جان خسته اش را بر آن آوار کرد و خوابید و من باز درست همین جا نشسته بودم ومی نوشتم . بعد که او مرد باز هم من نبودم کوه بهانه خوبی برای همه ی نبودن های ماست ووقتی برگشتم او دیگر رفته بود . برایش غدیر غدیر! را نوشتم نمی دانم آنرا خوانده ای یا نه . دق دلم را از مرگ سر او خالی کردم . مرگ این تلخ ترین حقیقتی که همه از نهلیست ترین آدم ها تا اپیکور ترینشان هم تخم نکرده اند کتمانش کنند من بر سر کتمانش نیز نبودم اما بودنش مرگ را می گویم همیشه مرا بهانه ای بود تا زندگی را جر دهم اگر نه بسان پیر پهلوان دوران کودکی ام که سینی مسین را جر می داد بل به اندازه خردک توانمندی هنوز این انگشتان بی تاب در جر دادن کاغذی که نام مرگ بران رقم خورده را . سر بر می گردانم هنوز خفته است با آن سر بی مو و آن گردن قاق کشیده اش . مرگ چه همسایه نزدیکی است رضا ! بر می خیزم پتو را بر جسم نحیفش می کشم دراین شب تبدار مبادا یخ کند ! عباث ! چهار و چهل و هفت دقیقه بامداد نوزده تیر ماه هشتاد و پنج تهران
(2) comments
Sunday, October 29, 2006
(3) comments
Monday, October 23, 2006
ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را از ما دليل ميطلبد.» توفان ِ خندهها... خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز بر نگذشته ست توفان ِ خندهها... من درد در رگانام حسرت در استخوانام چیزی نظیر اتش در جانم پیچید سرتاسر وجود مرا گویی چيزی به هم فشرد تا قطرهيي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم. برشی ا زشعر با چشم ها احمد شاملو !
(2) comments
Tuesday, October 17, 2006
كمك كنين هلش بديم !
كمك كنين هلش بديم، چرخ ستاره پنچره روآسمون شهري كه ستاره برق خنجره گلدون سرد و خالي رو بذار كنار پنجره بلكه با ديدنش يه شب، وابشه چن تا حنجره به ما كه خسته ايم بگه، خونه باهار كدوم وره؟ تو شهرمون آخ بميرم، چشم ستاره كور شده برگ درخت باغمون، زباله سپور شده مسافر اميدمون، رفته از اينجا دور شده كاش تو فضاي چشممون، پيدا بشه يه شاپره به ما كه خسته ايم بگه خونه باهار كدوم وره؟ كنار تنگ ماهيا، گربه رو نازش مي كنن سنگ سياه حقه رو،مهر نمازش مي كنن آخر خط كه مي رسيم، خطو درازش مي كنن آهاي فلك كه گردنت از همه مون بلن تره به ما كه خسته ايم بگو، خونه باهار كدوم وره؟ عمران صلاحي
(5) comments
Saturday, October 07, 2006
اگر ... اگر دستم هنوز زنده میبود از سبکترین ابر آسمان خدایی میتراشیدم، به کوچکی نوک یک قلم. و از او میخواستم، تا به حرمت مادرم خدایی مهربانتر باشد، و جهنم را از بهشت تبعید کند .,
پرویز رجبی
(7) comments
Tuesday, September 26, 2006
 TESHNEH ! photo abbas jafari Posted by Picasa
(1) comments
سلام ناصر جان ! این مدت در سفر بودم و این هم خود لابد بهانه ی خوبی است برای بد قولی کردن وننوشتن ! من اما در سفر ترجیح می دهم همه ی فرصت را به نیوشیدن هر آن چه در اطرافم می گذرد مصرف کنم ازتماشای پرواز ملخی تا هجوم ابرها بر بیکران ابی اسمان از تماشای موج و فوجی سار بر کشتزارو غافل نشوم از دقت در تماشای دستی که با کاسه ای حلبی که چه به وسواس اخرین قطره های آب گل آلود را به قصد نوشاندن به کام تشنه گوسپندان در گلوی کوزه جای می داد 0همه این ها را می توان درهضم ثانی و ثالث دو باره مرور کرد و این ذهن و ضمیر دهاتی چه فرصت فراوانی دارد در شلوغی شهر های شما برای این نشخوار دوباره ان تماشاها ! صفاهایی که من و باد و پیراهنم در گود و بلند این سرزمین داشته ایم در شلوغی هرم همه تابستان و تموز فرصتی است که هرگز آن را با نوشتن با همه لطافتش تاخت نخواهم زد اری فرصت فراوان است در این یک جا نشستن ها باز هم اگر این دودو بوق شهر بگذارد برایت خواهم نوشت اگر بگذارد ! قربانت عباث!
(6) comments
Saturday, September 23, 2006
 BAZGASHT! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(2) comments
 HESAR ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
غروب ! آمیخته ای از خاکستر و وهم !
سواربا خود اندیشه کرد : بروم تا ته دشت ! خورشید که چارق کند در این بیابان همه چیز در شولایی از وهم پوشیده می شود و سکوت روز که گاه به عبوری سواری یا پروازی شکسته میشد گودتر می نماید هر چه گوش ها تیز اما باز هم تا دور ها صدایی نمی اید . خراش پرواز زود گذر شب پره ای نیز آنچنان نیست که اطراف را بر آشوبد . همه چیز در انتهای افق که بارنگ های پریده ای از سرخ و خاکستر در هم آمیخته وبه سیاهی می برد از سواران همراه دیگر ردی نیست ! می اندیشد با خود : بازگشته اند به گمانم مرد بیابان و شب نیستند این جماعت ! اسب هوا را بو میکشد و قوس زیبای گردنش را به سمت پای سوار برمیگرداند . اسب نیز بی تاب برگشت است . سوار اما دل نمی کند چیزی مثل یک جذبه ی پنهان در تاریکی او را به دوردستهایی که اکنون در سیاهی گمگشته اند می کشاند .اسب اما بیتاب است هی می کند و دهانه را به چپ می کشد اسب اما تن به اشارت نمی دهد گوش به فرمان نیست مهتر پیر پرسیده بود : گاه جو اسب !؟ این که وقت سواری نیست !! . سوار اما خاموش بر جهیده بود و پا در رکاب ناکرده هی کرده بود سمت بیابان و شب و حال اسب بی تاب باز گشت بود پس به ناچار لگام رها کرد تا اسب بل به دل خویش برود بر این خاموشی وسیاهی اطراف. اسب اما به غریزه هوا را بو ئید و راه اصطبل خویش را در تاریکی پیش گرفت . چه حسی اسب را از تاخت در این بیابان های خاموش باز می داشت .؟ حسی غریب همان که همه ما را به بازگشتن و نشستن می خواند به آرامشی گیاهی به جنجال های سبک و به خنده های سبکتر به بس بودن و بسنده کردن به همه آن چیز هایی که به آخورمان خواهند ریخت . جیره ! جیفه ! سهم ! پس نخست گام سبک بر داشت اما رهایی را و سبکی دهانه را که حس کرد تاخت . سوار پاهایش را در رکاب محکم کرد تا اسب آمخته ! بی مهابای گودال و مار ! بتازد و هرازگاهی چند سر بالا کند و گردن خوش تراشش را بالا گیرد بازدم از منخرین های فراخش بیرون ریزد و باد . باد شبانه را در آبشار دم و یال و بال کشد به سمت وسوی اصطبل و مادیان ! سوار خسته باخود اندیشید : این بار پیاده حتما پیاده خواهم رفت !اسب نجیب! رسیدن را شیهه ای می کشد سرخوشانه و سگ ها به استقبال می ایند . عباث!
قره تپه شیخ شهریور 85
(0) comments
Friday, September 22, 2006
 KOTAL E GHOZLOGH photo : abbasjafari Posted by Picasa
(2) comments
Sunday, September 17, 2006
 BE TAMASHAY DORHA photo : abbas ajfari Posted by Picasa
(3) comments
 RIZ BEN . photo: abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
اینکه باز گشته باشی اما هنوز نیامده باشی می دانی یعنی چه ؟ این که اینجا باشی خودت و دلت آنجا پشت پشته های خرمن پشت کوه های غمگین دوردست جا مانده باشد حکایتی چندین است دستم به نوشتن نمی رود اما . باشد تا قرار تا امن خلوت و کنج قلندری تا شب های به یاد آوردن روز هایی که گذشت همه در سفر و عبور ازپست و بلندای مهجور و گم نام وطن ......راستی چه بی انتها و غریب است این خاک خوب با یاد نام ها و جایها که هر کدامشان از کبکان تا دلی یورت از کوپت داغ تا استیر از خان بند و خانقاه واز مش قربان تا قلیچ از صفیه و مدینه از نگاه قدیمی و خسته لوئیز تا شادمانه نگاه کودکانه ثریا از تاخت شبانه با سمنو دردشت های بی چراغ دور تا روشنای مهتاب سه مرخ در ستاره باران شب ظلمان و بی مهتابی که آغاز سفر بود تاسفر نیم شبانه در دشت پر مهتاب زاوین که ماه ناگاه به چاله محاق افتاد و سیاهی همه دشت را گرفت .... و همین جا بود که روباهی عرض جاده را برید و دمی در نور چراغ ماشین ایستاد نگاهش کردم و گذشت هر دو گذشتیم من در طول جاده و او در عرض آن و در آن سیاهی هیچ نماند جز خاطره و یاد نگاهی که چونان دو سوزن آتش هنوز در سیاهی همه شبهایی چنین می تراود . عباث!
(1) comments
Saturday, September 16, 2006
 ANDAK ANDAK JAME MASTAN MIRESAND !photo abbas jafari Posted by Picasa
(1) comments
 KHAT . NOGHTEH . KHAT!!photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
 DAR HARIM AMNO MEHRBANE MADAR ! photo. abbas ajfari Posted by Picasa
(0) comments
 KHALIL ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Saturday, August 19, 2006
در گذار و گذر از فراز و فرود تپه ها و دره ها گاه زمان نیز به تماشا می ایستاد و ما نیزهم ! سکوت چنان بر سر سبزه نای دامنه در غلطیده بود که خیال را هم جراتی بر پر کشیدن نبود تماشا ! تنها تماشا با چشمانی تشنه چاره شکوه خاموشی بود که گستره فراخ چشم انداز را می انباشت . غنیمتی دلنواز و اثیری که به پایداری اش هیچ دل عاشقی و عاقلی نیز امیدوار نیست ! عباث!
(10) comments
 shab e arousdon! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(1) comments
 kham e abrouy e yar!! photo abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
 chelcheragh ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
 makhmal. photo abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Wednesday, August 16, 2006
 hamrah ! nhamnegah ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Sunday, August 13, 2006
 akhrin barnameh !! photo : mohamad zarkhah Posted by Picasa
(0) comments
خاطره های زخمی !یاداشتی بر پرواز آخرجواد حامد گلکار کوله پشتی های کهنه و آفتاب خورده .طناب ها زخمی و کارابین ها و مشتی میخ دست ساز همه ابزار عشق بازی ما بود بر سر صخره های اخلومد و اندرخ * و حال چه نا کار آمد بر کناره اتاق افتاده بود . هر دو از جنگ برگشته ایم ! قیافه هامان این را داد می زند .تو از بازی دراز آمده ای و من از میمک و خاموش به تصویر حسین نگاه می کنیم که جامانده در کرخه . دل دل گریه اما هیچ کدام نمی ترکیم جنگ پوست کلفتمان کرده بس که مرگ تماشا کرده ایم . در روزگار صلح مردان جنگی به جان هم می افتند ! این را نیچه می گوید . گور پدرش ! . هر دو را می گویم هم نیچه و هم جنگ را. دست ها مان را از خون شسته ایم وباز سراغ میخ و ریسمان می رویم قله ها جای خوبی برا ی فراموش کردن است و صخره ها ی خاموش اخلومد هنوز جا برای کوبیدن میخ غیض های فرو خورده دارند ! جنگ که تمام میشود رسم آدم ها دیگر می شود . سرخوردگی های کشته شدن و کشتن . ترازوی معلق عقل . فرصت برای اندیشه کردن در این که باخته یا که برده ایم !؟ خوب رسم بازی اینست همیشه یکی برنده است و یکی هم لابد بازنده.و برنده ها ترازو داری می کنند و بازنده ها سکوت پیشه می گیرند دره ها هنوز گنجای هزار هرای فرو خورده در خود دارند . باز هم به کوه می زنیم ! یک اتاق پر از کتاب و کوله پشتی با چند تا خاطره کهنه قاب گرفته این بار باز گرد همیم . کار کار رویا ست ! - سلام ! به همین ساد گی . یخ که نه اما چندان گرم هم نیست پاسخ به حرمت میهمانی که پا بر فرشت گذاشته است . بچه ها در چنین زمانی بهترین مفرند برای اینکه هیچکداممان از کوه نگوئیم که کوه این روز ها چه معنای متفاوتی یافته است در ذهن ما دو تا که به اندازه دریای مرده ای از هم دوریم. - یخ کرد واز دهان افتاد این یک لقمه نان ! شام گوشت و بادمجان داریم و خوراک بادمجان بهانه لبخندی است به خاطره سالهای با هم بودن . گوشت و بادمجانی که تو می پختی پای کلاهک کتیبه آن سال ها هر چه بود ما از صخره برگشته های هار! را نان خورشی بود که هنوز طعم ش زیر دندان است با ضرباهنگی از صدای چکش که بر سر میخ صخره می کوبیدیم . تمام میهمانی به پهنای لبخند رویا و قهقهه کیمیا و هلیا** گذشت. و آنچه به عمد به فراموشی سپرده شد صحبت کوه و کوهنوردی بود . فراخی دشتها و کوه های مغموم این سرزمین خود چاره مشکل ما ست. هنوزهستند سرزمین هایی که بشود در آن نفس کشید و از دامنه اش بالا رفت حتی تا قله های بی نام و نشان ودور افتاده اش که سودای هیچ فتحی را در کله ی ماجراجویی نمی پزد. پس دور بودن ها غنیمت است تنها سکوت است و سربالایی . سکوت و مرور هزار خاطره در ریتم نفس نفس و ضربان قلب هایی فشرده تنها چاره ی آن هایی که بازنده بازی اند. بازی بدی نیست در تنهایی و کوهستان خاموش ! می گذشت روزگار بدین کردار آنچه هنوز ما را به هم پیوندکی می داد نه کوه که رویا بود . رویا صبور روز های کوه و جور کش دعوای ما دو تا که همیشه با خنده ای فیصله می داد به تیزی کلام من که گوشه اش اول از همه تو را می گرفت و خنده اش به جمله ای یا کلامی غالبا به ترکی ذهن را از دلخوری های قدیمی به خاطرات خوش سال های دور بر می گرداند . و ذهن در خنکای نسیم دره های بینالود . دیز باد و شیر باد غوطه می خورد. کینه ها گم می شد در عطر اورس های دره سیستان و هزار مسجد . اولنگ مراد را که یادت هست حاجی؟ ! لقمه ی نان و عسل در پیچ پلور در گلو می ماند جلال است که با هیجان همیشگی اش داد می زند : دوربین تو بردار و بدو یک هلی کوپتر تو پیچ لاسم داره تو آتـش میسوزه ! اول بازالت های هراز دود و نور منیزیم چشم را خیره می کند سه جنازه در خط القعر دره در کیسه های سبز بسته بندی شده اند عکس هایی می گیرم و پیش از آن که مامور عصبانی به من برسد از محل دور می شوم . بغض منصوره پشت تلفن می ترکد میدونی .یکی از اون شش نفری که کشته شدند حاجی بود ! سربرمی گردانم تماشایش می کنم در ابر به خود می پیچد یال و بالش همه ی چشم انداز را پر کرده است وهرازدر پایش خسته خاطره های خاموش را یکی یکی با خود می شوید و می برد ! عباث!
* برخی نام جای های کوهنوردی در خراسان بزرگ ** نام دخترکان حامد گلکار
(3) comments
Wednesday, August 09, 2006
 GHROUB!photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
مال بادی و نان برقی !
چاشتگاه بود و یا بقول خودشان ساعت دهی . کنار چشمه ای خاموش اسب ها را رها کرده و بار از قاطر ها گرفته و بر جل اسبی نشسته شده بودیم تا چاشت بخوریم به رسم کوه نشینان البرز چرا که در زود خیزی پگاه جماعت کوه نشین مجالی به صبحانه مرسوم نمی ماند . حالی که پاره از راه رابریده بودیم مجالی بود تا نفسی تازه کنیم کندوک سیاه از آب گوارای چشمه پرمی شد پس به رسم کوه نشینان هر کس سفره اش را کنار بساط چای می گشود قند بود در دستمالی تمیز که کنار نان های پر از پیاز داغ و سبزی کوهی عطر نان می گرفت . پنیری که تکه های گوله شده و معطرش در میان کیسه چرمی هر گرسنه ای را به خود می خواند. در عبور از گریوه ها و قله ها بارها از کنار کوه نشینان و مسافران دره ها گذ شته بودم و به تعارف بی ریایشان بر کناره بساط نشسته و دست بر سفره شان برده و هم نمک شده بودم عمو صدراله خلاشه ای ازآتش برداشت تا با آن سیگارش را بگیراند. خیرالله لندلند کنان گره دستمال سفره اش را باز کرد و خم شد و استکان نعلبکی اش را کنار آتش گذاشت و بر پالانی تن یله داد - تو خجالت نمی کشی این چیه گذاشتی تو سفره ات !!؟ - مگه چیه نون و پنیره . - میدانم که نون و پنیره اما تو چرا پنیر بسته ای و نان ماشینی می خوری . شهری شدی !؟ صدر الله پوزخندی زد و سیگارش را به دهان برد و پکی زد سر بزرگش را بر گردن خماند وگفت : یک زمانی از کنار هرکس که میگذشتی کیسه ای ماست یا خیکی روغن به کول داشت و سرازیر میرفت پا به شهر هم که میشدیم از سر دوا و درمان به رسم تعارف و سوغات خیکی از پنیر یا که کوزه ای روغن می بردیم جبران جماعتی که بارانداز می کردیم به خانه شان حالا اگر یک روز راه برفگیر شود تو همین چهار تا قصبه چهل نفر جماعت از گشنگی خواهند مرد . بیا ! بیا نوش جان کن پنیره بسته بندی با نان برقی ! جماعت این روز ها یابو ورشان داشته دارند گله هاشان را می فروشند . اتش به مالشان می زنند و تازه خوشحال هم هستند همانطور که تکه قندی را دیشلمه چایش می کرد با چانه اش خیر الله را نشانم و داد گفت . بعد عمری دنبال گوسفند رفتن تازه راه پاش به بانک باز شده . حرام مرده تموم گوسفندا رو به سلف فروخته و پولش را برده بانک گذاشته راست راست میان ده تاب میخورد و بهره پولش را می گیرد . - خوب مگه کله ام خرابه که خواب نداشته باشم از بابت چهار تا مال بادی که هر روز هم با یه دردسری بخوان کم شن یه روز غصه گرگ داشتیم ... حرفش را صدر الله برید که: کودیگر گرگ که به این کوه و بیابون مانده باشد . از صدقه سری این خط ماشین و این جماعت مگه جونداری هم مونده . این چارتا کلاغی ام که ورمی پرن مال اینن که گوشتشان خوارا نیست !
ها! داشتم میگفتم این چار تا حشم ما یه روز گرگ بهش میزد یه روز جنگلبانی مرتع داری جلو مونو می بست و گوسفند وسط بهار گشنه می موند . زمستونشم بایستی جو رو منی دویست و پنجاه تومن از شهر بخریم و بار ماشین کنیم تا برسونیم ده می افتاد منی پونصد تومن تازه دست تنها هم که نمشد چروند . چوپون افغانی اش هم این روزا برامون ناز میکنه براش بهتره که بره تو ویلا سازی ها نون دراره تا دنبال گوسفند راه بیفته تو همین باغ و کنار رودخونه ها تا دلت بخواد شهریا دارن ویلا میسازن مگه عقلم پاره سنگ بر می داره با این همه دردسر گوسفند نیگر دارم - پس چکارشون کردی!؟ - گفتم که همشونو یک جا دادم به سلف خر! پولشم درسته گذاشتم بانک دولتی تا که روش بیاد!. - به چند دادی حالا ؟ - این را صدرالله پرسید و من کنجکاو تماشایش کردم خیرالله در نعلبکی! خندید و چایش را شادمانه هورت کشید وگفت شیشش میلیون تمن ! - آتیش به گورت بیاد که اینجوری به مالت آتش زدی هزار بار بهت گفتم گول ای حرفایی رو که تو رادیو میگن نخور آخرش هم کار دست خودت دادی پس فردا که رو به قبله درازت کردن بچه هات بجای فاتحه برات گوربگوری می خونن دریغ از یه لقمه نون و حلوا که بزارن کف دست چار تا فقیر که برااون دنیات دعا کنن ! - چی خیال کردی دو میلیونشو خرج عروسی برات کردم ! - برات پسرشه از سربازی که برگشت عوضش که براش کار درست کنه چوب چوپونی دستش بده که نیازمند افغانی نباشه براش عروسی راه انداخت - براش از شهر فیلم وردار اجاره کردم کلی پولم پای خواننده و ساز وآواز رفت...........
بگیر حرام زاده ها را!! صدر الله بود که نیم خیز فریاد می کرد اسب ها میخ طویله ها را کنده بودند و سرازیری دره را را می تاختند .
عباث!
(0) comments
Wednesday, August 02, 2006
 baray akbar ! photo : abbas ajfari Posted by Picasa
(1) comments
"روي سينه اش داغ شده بود. مي گفت: قلبم درد مي کند. چيز خنکي بدهيد، بگذارم روي قلبم. يخ مي خواست. ضرر داشت، نداديم به او. ناراحتش مي کرد، يخ. بطريهاي آب خنک آورديم برايش. گذاشت زير پيراهنش، روي قلبش. پس از دقايقي بطري اول خنکي اش را از دست داد. بطري دوم را گذاشتيم روي قلبش. پاهايش را مالش مي داديم. 20 دقيقه پاي چپش را مالانديم. پاهايش عينهو چوب خشک شده بود. تکان نمي خورد. آب در بدنش نبود. بدنش خشک شده بود. لبهايش خشکيده بود. ترک خورده بود. چشمانش کور سو مي زد. نمي توانست جايي را درست ببيند. گفتيم اکبر جان دست بردار، بشکن اعتصابت را، داري خودت را مي کشي. گفت: رژيم بايد بداند که ما سگ نيستيم، انسانيم، کرامت داريم. خيلي ناراحت بود از دست مقامات بهداري. کاري برايش نکرده بودند. لحظه به لحظه حالش بدتر مي شد. چشمانش سياهي مي رفت. به سختي نفس ميکشيد. يکهو دادش رفت به هوا. همه بچه ها آمدند بالاي سرش. رنگش پريده بود. عضلاتش منجمد شده بود. نفسهايش به شماره افتاده بود. برديمش بالا، روي پاگرد. برانکارد را گذاشتيم روي زمين، نفس آخر را کشيد. نبض شريانش متوقف شده بود. داد زديم: تمام کرد....
(2) comments
Friday, July 28, 2006
 layeh hay biyabani !! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم !
زندگی آن سال ها یعنی باغچه ای که مادر تره های تازه از آن می چید زندگی آن سال ها یعنی نان سنگگ خشخاشی که پدر با خود می آورد یا دستمالی پر از گلابی های زرد زرد خانه آن سالها حیاطی بود که درقلب آجر فرشش حوضی پر ماهی قرمز داشت سالهای کودکی بلندترین ارتفاع ممکن شاخه آخر درخت زردآلوی باغچه بود از آن بالا بود که میشد سرک کشید به باغ شازده که هزار لانه پراز پرنده در درختان پیرش داشت و هم چند سگ بسیار عصبانی ! - بیا پایین بچه آخرش تو از اون بالا می افتی و کار دست خودت میدی ! یک جا که بند نمیشی تو آخر. درخت که مال بالا رفتن نیست هنوز کو تا چغاله ؟ کو تا زردآلو! آروم بگیر. مادر بود. نگران مثل همیشه . باز آمده و بساطش را زیر سایه کنار باغچه پهن کرده بود. کتاب میخواند و یا گلدوزی می کرد همیشه وقتی کتاب میخواند . غافلتربود غرق میشد در چهل طوطی و امیر ارسلان و در غفلت او بود که ما تارزان میشدیم و از شاخه ای به شاخه ای تاب می خوردیم در رویاهای کودکی . اما وقتی گلدوزی می کرد بایستی به زمین باز می گشتیم ! گلدوزی اش حکایت دیگری بود سبدش رنگین کمانی بود از گوله های نخ و ملافه ای سپید و آهار خورده که مادر بر کناره و حاشیه اش گلی می نشاند یا که مرغی و گاه کلماتی که کنجکاویمان را بر می انگیخت ! - این چیه !؟ - این چیز نیست شعره - شعر چیه همون قصه اس ؟ - نه شعر .....شعره دیگه بزرگتر که بشی مدرسه که بری اونوقت می تونی بدونی که شعر چیه ! - خوب حالا این که نوشتی چیه ؟. برام بخون - خواندن برایش سخت نبود اما نه براحتی قصه گفتن ساعت ها قصه می گفت صبور انه . اما نی دانم چرا در خواند این شعر چرا انقدردست دست کرد .خواندن همه آن رباعی را اما به تعلل صدایش جور دیگر شده بود . خواندن آن چهار خطی را که با نخ سبز و سرخ بر آن پرده گلدوزی کرده بود هنوز در گوش دارم گاه در هیاهوی شهر در اتاق بیروح دفتر کار چشم می بندم گوش می بندم بر همه تصویر ها و صداها و رها می کنم خود را درسایه سار درخت زردالوی کودکی می خواند و می خوانم با هم می خوانیم نخستین شعری را که مادر آن روز ها بر سپیدی ذهن کودکی ام گلدوزی کرد:
- بلبل به سر چشمه چه کار آمده ای - یا تشنه شدی یا به شکار آمده ای - نه تشنه شدم نه به شکار آمده ام - عاشق شدم و دیدن یار آمده ام
و امروز می دانم که چرا خواندن این چهار مصرع اینقدر برایش سخت بود. اواولین درس دوست داشتن طبیعت را با این شعر یادم داد یاد گرفتم که هیچ بهانه ای جز عاشقی تو را به پای چشمه ای نخواهد کشانید . عاشق بودن بر درخت و چشمه و گل. دوست د اشتن هر درخت و هر سبزه و هر زنجره داشتن آن است و رمز نگاه داشتنش. یاد گرفتم آن روز آن که می فروشد ! آن که می برد و میبرد. دردش درد دوست نداشتن است . اگر حیاط خانه کودکی مان را دوست داشته بودیم هرگزآن را نمی کوبیدیم تا بساز و بفروشی برایمان شش مرتبه اش کند و قلک هایی بسازد بی درخت و پنجره ای که پشتش حتی کلاغی رغبت به نشستن نکند . کوچه های خاکی را اگر دوست داشتیم با غلغل قنات و کاریزش کوه را اگر دوست داشتیم با صخره ها و سنگ هایش جنگل را با درخت ودارکوبش . کویر را اگر دوست داشتیم با خلوت رازناک پرستاره اش آری فقط اگر ما وطن را دوست می داشتیم آن را وانمی نهادیم تا آن ها یی که آنرا دوست ندارند اینچنین کمر به نابودی اش ببندند !
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم !
عباث!
(0) comments
Thursday, July 27, 2006
 aks e rokh e yar ast ke dar ayeneh jam oftad !! Tent peak Anapourna photo: abbas jafari
(0) comments
 atash ! atash ! hame ja atash grefteh ast ! photo: abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Sunday, July 23, 2006
میانکاله میانکاله !ا صلا بیایید این اسم را از روی این نقشه پاک کنید ( شما که عادت کرده اید به حذف نام ها و جای ها و یاد ها !!) شاید بهتر است نام میانکاله را هم از لیست بلند بالای سازمان بی خاصیت محیط زیست خط بزنید . شاه کوه محله(*) دیروز ها آتش به جانش افتاد و هیچکس نپرسید که چرا اصلا او را از میانکاله تبعید کردند و امروز میانکاله را آتش می زنند بگذارید خشمم از این سازمان بی عرضه با آن متولی با صداقتش !! کمی فرو بنشید شاید بتوانم دقیق تر بنویسم. عباث ! - در خبر های امروزآمده است که پانزده هکتار از جنگل تمشک و انار ترش به عمد آتـش زده شد نام مدیر قبلی پناهگاه حیات وحش میانکاله که بدلیل مخالفت های شدیدش با دستور سازمان حفاظت محیط زیست مبنی بر واگذاری بخش اصلی پارک به بخش خصوصی نخست تبعید و به دست شکارچیان متخلف !! از یک متری هدف گلوله قرار گرفت !! میانکاله یکی از 50 ذخیرگاه بیوسفریجهان در شبکه ذخیره گاههای یونسکو به ثبت رسیده است .
(3) comments
Saturday, July 22, 2006
 Zang e Hendeseh ! Photo " abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Thursday, July 20, 2006
 dar nesar e ghadamat ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(0) comments
Tuesday, July 18, 2006
عقاب و کلاشینکف ! عجب کوه خوش عطر و لباسی است این کوه !خلوت و خالی از جماعت طبیعت دوست ! و عجیب تر این که میزان گوسفند آن به پهنای مراتع آن چه کم است سهند را می گویم . دشتی افتاده در پای کوهی نرم و خیال انگیز و بی ادعا گرچه شیبی تند آن را به قله ای ساده و صمیمی می رساند اما تا قله هم که می رسی هنوز برایت این سربالایی پیمایی جدی نشده . خلوتی خاموش حتی با وجود راه هاییی که بر سینه کش کوه دویده است خاکی و پر افت و خیز. و چه خوب که جان این کوه کمتر به چرخ ماشین خش افتاده است . خوشحالم از خلوتی و خاموشی و همراهان اندکم که آن دور ها برای خویش هر کدام در رویایی غرق سینه کش کوه را بالا می کشند سر خوشانه به عقاب های سهند می اندیشم هر گاه که بالای این کوه ایستاده ام چتری از بال عقاب سایه بان سر خسته ام بوده است و خوش از بودنی اینچنین در میان این نمادبلند پروازی و رهایی شیب اخر را به سمت قله پای میکشم که عقابی می پرد دوربینم را که به گردن اویخته ام دردست می گیم او بی آنکه بال بزند بر فراز سرم در چند متری می چرخد و گردن می تاباند بالهایش در پرتو نور خورشید ظهر به طلا می ماند عقاب طلایی سرزمین من اینک به نگاهبانی از کوه پیر پر گشوده است . می دانم که او تنها نیست گام آهسته می کنم و و پشت خمانه وآرام گام را بر سنگ می گذارم دور ترک عقاب دیگر ی بر سنگ نشسته . می دانم که از دید رس چشمان تیزش در امان نیستم وقعی به بودن و دیدنم نمی گذارد و سر بر می گرداند. بعد از چند عکسی که از او می گیرم سینه به دره می دهد بال می گشاید وبه آبی آسمان فرو می افتد! . سر بر می گردانم بر خط برف عقابی عقابانی نشسته اند خنکای برف و خط خاموش آبی که درسبزنای روشن سمت آفتاب برامد کوه به دره می دود راز تجمع عقابان در این کنج هستی است . می شمارم یک به یکشان را این سرمایه های مانده در دخل خالی وطن را دخلی که هر روز خرج میشود دخل هنگفتی که مثل برف های قله در تموز هر روز آب میشود بی امید به بارشی دیگر . شماره می کنم عقابان آسمان سهند را هیجده تایی میشوند . هیجده عقاب بازمانده خیل عقابان تیز بال سهند باز مانده گنج سوخته وطن میشمارم . جام سهند شیفتگان خود را دارد از منی که از دشت های جنوب خراسان آمده آم تا این یکی که از دور دست های ونکور یا این لر که اسپی کوه. مخمل کوه و یافته را گذاشته آمده تا ازسهند بالا برود . علی ترک است و چنان عاشقانه سهندیه می خواند که اشک هایش جاریست . داشتم می گفتم که کوه هر کوهی طرفداران خود را دارد این ها هم لابد دوستش داشته اند که تا این جا خویش را بالا کشیده اند . پنج شش جوانند با شلوار جین و کلاه کابویی و دوربین فیلم برداری خانگی این دیگر چیست همراهشان !؟ ببخشید از کی تا به حال کلاشینکف هم جزو ابزار های کوهنوردی شده است !؟می پرسم اما کسی جواب نمی دهد سخت سرگرم به عکاسی و تیر اندازی اند یک به یک با تفنگ شلیک می کنند و آن دیگری عکس می اندازد لابد به یادگار فتح قله ! آستینش را می کشم . برویم زیر لب آرام می گویم . رها کن . آرامش این قله را به بحث بر میاشوب ! رو بر می گردانم لر گروه کوچکمان می خواند خسته می خواند : تفنگ حیفه که آهو بکشی تو 00 شیب تند قله را سرازیر می شویم عقابها بالا و بالاتر کشیده اند . دوربین را نمی شناختند اما تفنگ را خوب میشناسند این عقابان تیز پر سرزمین من! رو به دره گام بر شن می کشیم بنگ . بنگ ! صدای گلوله می اید هنوز . می شمارم . شمارش شده است کار من این روز ها ! با انگشت می شمارم هوبره های سینه " دق سرخ" را که شمارشان هرروز در گام گام عرب های سوسمار خور از شماره می افتد . شمارش می کنم آهو های غریب دشت زنجانم را . شماره می کنم آهوان ناگرفته دشت های بی کران" لوت و نمک" را با دست می شمار گوزن های ناز " دشت ناز" را یکی یکی که به ناز از مقابل دیدگان حسرت بارم می گذرند میشمارم یکی یکی . ده گلوله را که در" میانکاله" تنها در اقامتی چند ساعته به گوش خویش شنیده ام بی اغراق و اشتباه .خوب بلدم بشمارم این روز ها! تا ده می توانم بشمارم و گاه تا بیست -_ آن موقع که پای در خنکای " دلیچای" داشتم – تا بیست شمردم آنروز که گله ای بز کوهی سینه " مرتع پنیری" را به قصد " چاک اسکندر" بالا می کشید . می توانم بشمارم آهسته آهسته یک دو . هشت هشت تا گورخر مانده در" دلبر" را گوران دلبر د لبران پیر" خار و توران" امروز چشم براه امیر خان نمی مانند که او نیز خسته خاموش است می گویم خبر داری این روز ها شکار چیان شکاربان نیز می کشند واو فقط سر می جنباند که :....... ای روزگار ! می شمارم چاه های خشک بی باقرقره را . می شمارم یک . دو دو خرسی که به ضرب گلوله خودی !! بر زمین می افتد می شمارم یک ! اینجا به آذربایجان .د و دامغان . سه نوبت کدام شماست خرس قهوه ای محبوب من ! هنوز نفسم به شماره نیافتاده است پس باز هم می شمارم تا یک تا دو تا ده تا صد . هزار پرنده گم می شوند از صورتحساب " میانکاله"! همانطور که از حساب شکاربانانش دیروز یکی کم شد ! . هزار اردک ماهی سر شان زیر آب می رود در خلوت خاموش " مرداب انزلی" سرازیر دره بی انتهاست و من هنوز فرصت دارم بشمارم : یک . ... دو .... سه .. صد ... هزار .... صد هزار .... عباث!
تیر 85
(0) comments
Sunday, July 16, 2006
نمی دانم اشکال در چیست!؟ گویا سیستم بالا بردن عکس در بلاگ فعال نیست چند روز است تلاش می کنم تا عکس هایی به مناسبت این روز ها ( اعتصاب غذای جهانی ) را در آزادکوه منتشر کنم که نمی شود . دوستانی که از قضیه خبر دارند بداد برسند که مانده ایم !
با سپاس عباث !
(2) comments
Wednesday, July 12, 2006
ديدهگان را به دست
نقابي کن تا آفتاب ِ نارنجي به نگاهيت
افسون
نکند، تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بالدربال که از درياها همي گذرند. ــ از درياها و
به کوه که خوش بهغرور ايستاده است; و به تودهی نم ناک ِ کاه بر سفرهی بيرونق ِ مزرعه; و به قيل و قال ِ کلاغان در خرمن جای متروک; و به رسمها وبر آيينها،بر سرزمينها. و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت; و بر جان ِ اندُهگين ِ تو که غمين نشستهای
هم از آنگونه
به زندان ِ سالهای خويش بریده ای از شعر در آستانه شاملو .
(0) comments
Sunday, July 09, 2006
 SALAM -be yad 18 TIR- photo : abbas jafari Posted by Picasa
(1) comments
قفس قفس اين قفس... قفس قفس اين قفس اين قفس... پرنده در خواباش از ياد ميبَرَد من اما در خواب ميبينماش، که خود به بيداری نقشي به کمالام از قفس. □ از ما دو کدام؟ ــ تو که زندانات تو را زمزمه ميکنديا من که غريو ِ خود را نيز نميشنوم؟ تو که زندانات مرا غريو ميکشد،يا من که زمزمهی تو در اين بهارانام مجال ِ باغ و دماغ ِ سبزهزار نميدهد؟ ــ از ما دو کدام؟ □ قفس اين زمزمه اين غريواين بهاران اين قفس اين قفس اين قفس ای امان! ۲۲ فروردين ِ ۱۳۷۴
(0) comments
Sunday, July 02, 2006
 enzeva ! photo : abbas jafari Posted by Picasa
(5) comments
Sunday, June 25, 2006
 kari az gol mohamad . Posted by Picasa
(2) comments
|