|
|
| |
|
 |
| |
Wednesday, July 12, 2006
ديدهگان را به دست
نقابي کن تا آفتاب ِ نارنجي به نگاهيت
افسون
نکند، تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بالدربال که از درياها همي گذرند. ــ از درياها و
به کوه که خوش بهغرور ايستاده است; و به تودهی نم ناک ِ کاه بر سفرهی بيرونق ِ مزرعه; و به قيل و قال ِ کلاغان در خرمن جای متروک; و به رسمها وبر آيينها،بر سرزمينها. و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت; و بر جان ِ اندُهگين ِ تو که غمين نشستهای
هم از آنگونه
به زندان ِ سالهای خويش بریده ای از شعر در آستانه شاملو .
|
|
 |
|
 | |
|