Azad kooh آزاد کوه
 

 
about ECO_ADVENTURE & CLIMBING
 
 
   
 
Tuesday, June 30, 2009
 


photo : abbas jafari
(4) comments
 
هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق می‌دهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند اهل سیاست به قداست زندگی نمی‌اندیشد بل‌که زندگان را تنها به مصادر و وسایلی ارزیابی می‌کند که عندالاقتضا باید بی‌درنگ قربانی پیروزی او شود و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بی‌قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی‌توان داشت.

احمد شاملو
(4) comments
 


photo: abbas jafari
(1) comments
 

......هنوز آسمان از انعكاس هلهه ي ستايش ما

كه بي ادعا تركسانيم

سنگين است

اين اتشبازي بي دريغ

چراغان حرمت كيست ؟

ليكن خداي را

با من بگو كجاشد آن قصر پر نگار به آئين

كه كنون مرا

زندان زنده بيزاري است

هر صبح و شام ام

در ويرانه هايش

به رگبار نفرت مي بندند

كجايي تو

كه ام من

و جغرافياي ما كجاست!


شاملو

(0) comments
Monday, June 01, 2009
(4) comments
 

انتخابات و اخلاق!

هانا آرنت

جامعه‌ي توتاليتر، که متمايز از حکومت توتاليتر است، در واقع يکپارچه است؛ تمامي تجليات عمومي، فرهنگي، هنري يا علمي، و تمامي سازمان‌ها، خدمات رفاهي و اجتماعي، حتي ورزش و تفريحات، «هماهنگ» شده اند. هيچ اداره و شغلي که با جامعه سروکار داشته باشد ، از آژانس‌هاي تبليغاتي گرفته تا قوه‌ي قضاييه، از بازيگري گرفته تا ژورناليسم ورزشي، از مدارس ابتدايي و متوسطه گرفته تا دانشگاه‌ها و انجمن‌هاي علمي پيدا نمي‌کنيد که از آن‌ها پذيرش بي‌چون و چراي اصول حاکم خواسته نشده باشد. هرکه در حوزه‌ي عمومي مشارکتي داشته باشد، صرف نظر از عضويتش در حزب يا عضويت در مجامع نخبگان رژيم، به نحوي شريک اعمال کل رژيم مي‌شود.

آنچه دادگاه ها در کليه‌ي محکمات پس از جنگ توقع دارند اين است که متهمان نمي‌بايست در جناياتي که آن دولت قانوني مي‌شمرد مشارکت مي‌کردند، و اين عدم مشارکت که ضوابط حقوقي براي تعيين درست و نادرست در نظر گرفته شده، مشکلات معتنابهي دقيقا در رابطه با مسووليت پيش مي‌آورد. زيرا اصل مساله در اينجاست که تنها کساني که به کلي از حيات عمومي پا پس مي‌کشيدند، کساني که هيچگونه مسووليت سياسي نمي‌پذيرفتند، مي‌توانستند از مشارکت در جنايات پرهيز کنند و از مسووليت حقوقي و اخلاقي مبرا باشند.
در ميان بحث‌هاي توفاني بر سر مباحث اخلاقي که از زمان شکست آلمان نازي ادامه داشته است، و افشاي مباشرت کامل تمامي رده‌‌هاي جامعه‌ي رسمي، يعني فروريختن کامل موازين رايج اخلاقي، استدلال زير در اشکال گوناگوني مطرح شده است:
ما که امروز گناه‌کار شمرده مي شويم در واقع کساني بوديم که شغل خود را حفظ کرديم تا نگذاريم اتفاقات بدتري رخ دهد؛ تنها کساني مي‌توانستند از وخامت اوضاع بکاهند و دست کم به بعضي افراد کمک کنند که در داخل نظام باقي مي ماندند؛ ما جانب حق را نگاه داشتيم بي‌آنکه روح‌مان را به شيطان بفروشيم، حال آنکه آن‌ها که هيچ کاري نکردند، از زير بار همه‌ي مسووليت‌ها شانه خالي کردند و فقط به فکر خود بودند، به فکر نجات روح گرانق‌درشان.
اگر از نظر سياسي به اين استدلال نگاه کنيم، ممکن است معقول باشد به شرط اين‌که در همان مراحل اوليه مي‌توانستند يا تلاش مي‌کردند رژيم هيتلر را سرنگون کنند. زيرا حقيقت همين است که يک نظام توتاليتر را فقط مي‌توان از درون(نه با انقلاب که از طريق کودتا) سرنگون کرد، مگر اين‌که البته در جنگ شکست بخورد.(ممکن است اتفاقي از همين نوع در اتحاد شوروي قبل يا بلافاصله پس از مرگ استالين رخ داده باشد؛ نقطه‌ي چرخش از يک نظام توتاليتر تمام عيار به يک ديکتاتوري يا استبداد تک حزبي احتمالا حذف فيزيکي بريا، رئيس پليس مخفي بود)
اما مدافعان اين استدلال به هيچ وجه در شمار توطئه‌گران (موفق يا ناموفق) عليه هيتلر نبودند. آنان بدون استثناء کارمنداني بودند که بدون کارشناسي آن‌ها نه رژيم هيتلر و نه جايگزين آن، يعني دستگاه اجرايي آدنائر، قادر به بقا نبودند. هيتلر اين کارمندان را از جمهوري وايمار به ارث برده بود و جمهوري وايمار هم از امپراتوري آلمان، درست همان طور که پس از هيتلر بدون هيچ مشکلي به آدنائر به ارث رسيد.
در اينجا بايد يادآوري کنم که بحث شخصي يا اخلاقي، جدا از حساب‌رسي حقوقي، در مورد هواداران پروپاقرص رژيم به ندرت مطرح مي‌شود:
بديهي است که آنها نمي توانستند [پس از سقوط نازيسم] احساس گناه کنند بلکه فقط احساس شکست خوردگي مي کردند، مگر اينکه تغيير عقيده مي‌دادند و توبه مي‌کردند. و با اين حال، حتي همين موضوع ساده هم مغشوش شده، زيرا زماني که سرانجام روز حساب فرارسيد، معلوم شد که هيچ هوادار پروپاقرصي وجود نداشته است، يا دست کم هيچکدام حامي برنامه‌ي جنايتکارانه‌اي که به خاطرش محاکمه مي‌شدند، نبوده‌اند و مشکل اين جاست که هرچند اين ادعا دروغ بود، اما به تمامي هم دروغ نبود، زيرا آنچه در مراحل اوليه، با مردمي از نظر سياسي بي طرف، آغاز شده بود، که بي آنکه نازي باشند با آن‌ها همکاري مي‌کردند، در مراحل آخر براي اعضاي حزب و حتي تشکيلات نخبگان اس اس پيش آمد:
در خود رايش سوم هم نادر کساني تا اواخر کار با تمام وجود موافق جنايات رژيم بودند، با اينکه تعداد زيادي کاملا آماده بودند دست به اين جنايات بزنند.و حالا تک تک آن‌ها، درهر جا و مقامي که بودند، مدعي اند آنان که، به هر بهانه اي، کنار کشيده و زندگي خصوصي پيشه کردند، آسان‌ترين و غير مسوولانه ترين راه را برگزيدند.
مگر اينکه البته ماندن در حوزه‌ي خصوصي را تبديل به پوششي براي مخالفت فعال کرده باشند؛ گزينه اي که مي‌توان به راحتي کنار گذاشت زيرا بديهي است که قديس يا قهرمان شدن از همه کس بر نمي‌آيد. اما مسووليت شخصي يا اخلاقي به همه کس مربوط مي‌شود، آن وقت استدلال مي‌کنند که ماندن بر سر شغل خويش، فارغ از اينکه شرايط چيست و پيامدها کدام اند، «مسوولانه»تر بوده است.
در توجيهات اخلاقي آن‌ها بحث انتخاب ميان بد و بدتر نقشي برجسته داشته است. بنا بر اين استدلال، اگر با دو شر روبرو شويد، وظيفه‌ي شماست که آن را که کمتر بد است انتخاب کنيد، حال آنکه اگر اصلاً از انتخاب کردن سر باز زنيد نشانه‌ي عدم احساس مسووليت شماست.
آنان که مخالف مغالطه‌ي اخلاقي در اين استدلال هستند، معمولا به تنزه طلبي اخلاقي متهم مي‌شوند که به معني بيگانگي از واقعيات سياسي است. آنان را متهم مي کنند به اينکه نمي‌خواهند دستهاي‌شان آلوده شود؛ و بايد پذيرفت که عدم انتخاب بين بد و بدتر بيش از اينکه فلسفه‌ي سياسي يا اخلاقي باشد (البته به استثناي کانت، که دقيقا به همين دليل غالبا به اخلاق گرايي خشک متهم مي‌شود) تفکري مذهبي است که بي هيچ ابهامي هر مصالحه‌اي با بد در مقابل بدتر را رد کرده است.
چندي پيش در بحثي در اين باب، کسي گفت که در تلمود آمده است: اگر از تو بخواهند يک انسان را براي امنيت تمامي جامعه فدا کني، او را تسليم مکن؛ اگر از تو بخواهند يک زن را به متجاوز تسليم کني تا همه‌ي زنان در امان بمانند، مگذار بي‌سيرتش کنند.
از لحاظ سياسي ضعف اين استدلال همواره اين بوده، کساني که بد را در مقابل بدتر انتخاب مي‌کنند به سرعت تمام فراموش مي‌کنند که بد را انتخاب کرده‌اند. چون بدي رايش سوم سرانجام چنان ابعادي هيولايي يافت که هرقدر هم تخيل قوي مي‌داشتيم نمي‌شد آن را «کمتر بد» ناميد، قاعدتا[باتجربه‌ي جنگ جهاني دوم] مي‌بايست پايه‌هاي اين استدلال براي هميشه فرومي‌ريخت اما شگفتا که چنين نشد.
افزون براين، اگر به تکنيک‌هاي حکومت توتاليتر نگاه کنيم، مي بينيم که استدلال «کم‌تر بد» (که مختص نخبگان بيرون از طبقه‌ي حاکم نيست) يکي از سازوکارهاي ماشين وحشت و آدم‌کشي نظام است. از اصل انتخاب بد به جاي بدتر، آگاهانه استفاده مي‌شود تا کارکنان دولت هچون تمامي مردم براي پذيرفتن شر به معناي دقيق کلمه آماده شوند.
در اينجا مي‌بينيم که انسان تا چه حد از روبه روشدن با واقعيت‌هايي که به نحوي در تضاد کامل با چارچوب ذهني اوست اکراه دارد.
متاسفانه، شستشوي مغزي آدمي و واداشتن مردم به بيشرمانه ترين و غيرمنتظره ترين رفتارها، گويي بسيار ساده تر است از اينکه کسي را مجاب کنيم، به قول معروف، از تجربه‌ بياموزد؛ يعني به جاي کاربست مقوله ها و فرمول‌هايي که عميقا در ذهن ما ريشه دوانده، درحاليکه مبناي تجربي آن‌ها مدت‌هاست فراموش شده، بينديشد و داوري کند؛ مقولات و فرمول‌هايي که پذيرفته شدنشان ناشي ازهمخواني آنها با ذهنيت است و نه مناسبتشان با رويدادهاي واقعي.

(1) comments
Sunday, May 31, 2009
 

zemestan ast!! photo : abbas jafari
(3) comments
 
وين جا كنار ماشب هول است

در كار خويش گرم

وز قصه با خبر

او را لجاجتي است

كه با هر چه پيش دست

روي سياه را سازد سياه تر

آري در اين كنار

هيچ اتفاق نيست

در دوردست آتشي اما نه دودناك

وين جاي دودي

از اثر يك چراغ نيست

شاملو

ard dolati ! photo: abbas jafari
(1) comments
Monday, May 25, 2009
 
PHOTO: abbas jafari
(2) comments
 


MONTAZERAN E EDALAT !! photo: abbas jafari
(0) comments
 
اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهاي عفن وين آب هاي ناگوار!

فريبا نيستند اما تا دلتان بخواهد فريبكارند!. درست به عكس آن مردماني كه اميد بر آنان بسته دارند. خيل اميدوارانند اين جماعتٍ ،دل به قهرمان بسته دارند وگاهي به خدا هم هم ! - كه ميانشان زنديق كم نديده ام- ساده دلند، آنچنان كه دو گوني آرد اهدايي را به چشم مي نهد و دست بر كفش آورنده مي گذارند و به صورت مي مالند كه بلا روزگاري ست روزگار فقر ! هم اينان اند كه از دست ظلم به شحنه و قاضي پناه مي برند غافل از آن كه اين دو نيز مانند رئيسشان دستشان در يك هميان است .عارض به كدخدا ميشوند از بر زني گله و غارت مرتع . بي آنكه بدانند كه او اقل آفتابه دزدان است كلانترانش كلانترانند. همانان كه از وقاحت ديگر روز روشن به گله ميزنند ، به غارت انبار غله و نفت !آن هم درست پيش شصت جفت چشم و صد خيل خبرنگار بيكار!

عباث !
(0) comments
Monday, May 04, 2009
 

byaban ra sarasar meh greftast ! photo: abbas jafari
فراق بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود
شاملو
(6) comments
Saturday, April 18, 2009
 
shekan shekan photo : abbas jafari
(4) comments
 
sabzineh photo: abbas jafari


(0) comments
 
yiylag e bhari photo : abbas jafari
(0) comments
 

shab e ilati photo : abbas jafari
(1) comments
 
صفر ميشود . صد ميشود دوباره صفر دوباره صد. پر ميشود مخزن ماشين ها و خالي ميشود باز . پمپ بنزين ها. ايستگاه ها . مهمانخانه هاي كثيف بين راه دست هاي آلوده . آبريزگاه هايي آلوده تر . دزد ها و پاسبان ها پاسبان ها و پاسبان ها و پاسبان ها . ! همه جا پر اند .جماعتي كه پول ميستانند تا مواظبت باشند .
- كارت ماشين. گواهينامه . كارت خبرنگاري . هيچكدام از اين ها مانع از اين نمي شود كه او نخواهد كه بداند كه تو چه كاره اي
- نور دارد ميپرد از سر كوه ها !
نور چي ! اين ها چيه ؟ ساكت رو باز كن ؟
تكرار هزار باره سوال هاي تكراري
كجايي هستي ؟ اين جا چه ميكني !!؟
- ايراني هستم - البته با اجازه شما!!- ودارم سفر مي كنم در وطنم !
سفر براي چي حكم ماموريت داري
- براي چه ! براي ديدن وطنم
اين ها چيه! چي داري ؟
- اين ها دوربين است نقشه است . جي پي اس هست و ماهي تابه !!
دستمالي ميشود همه چيز . زير ورو ميشود . ورق زده ميشود
- خوب برو !
مي رويم . ديگر ديري است كه نور طلايي از لبه خط الراس زاگرس پريده است. سبزناي بلوط زار شيمبار . شكوه خاموش دره شليل . خروش مدام كارون . وسعت عميق ليرو و زالكي همه در وهم گاوگم گم شده است.
وهم جنگل كوهستاني خاموشناي دره و برفي كه ديگر ديريست كه همه جا را در لحافي سرد و سپيد پيچانده
پاشو پتو بينداز شيرين سا !
گردنه بسته شد .برفگير شديم و شب گير هم .
باد افتاده شب صاف خواهد شد آسمان نگران نباش
نگراني ؟ اين جا و نگراني!!؟
اين هم ماه .درشت و سپيد !تن بالا ميكشد از سر صخره زار تاراز و پاش مي دهد نور نقره اش را بر دره و رود موري تن مي غلطاند بر شيب نا هموار تند دره و با ماهيانش و صخره هايش غلغل مي كند و مي گذرد بر دره هاي بي پاسبان وامن
!
عباث
سوسن سرخاب
بيست و سوم فروردين 88
(4) comments
Saturday, April 04, 2009
 

كنار حضرت دوست
با تشكر از علي جورابچي
(1) comments
Tuesday, March 24, 2009
 
- خواندن مجاني مقدمه استادم بر كتاب استادش ايستاده و در شلوغي نشر چشمه اگر هيچ لطف نداشته باشد -كه صد البته دارد -لذت مصاحبت آفتاب را دارد گرم مي كند و جان مي بخشد. لذت غور با اودر تاريخ ايلام يكي از پنهان ترين زواياي تاريخ اين سرزمين پهناورّ. آخرين نشست -البته ايستاده اي!- بود كه با اوو كلامش داشتم پرفسور رجبي تاريخ را چنان عاشقانه مي نويسد و چنان روايت مي كند كه گاه از حسرت نوع نوشتنش ميخواهي كه سرت را به ديوار بكوبي. در اوج سانتي مانتاليسم دقيق است و در اوج زيبايي گزنده و تكان دهنده نيز هم. تيزي قلمش- و زبانش نيز هم- در لفافه شيريني از طنز براي لحظه هاي تنبلانه و يا مايوس كننده اين زندگي ! كه ما داريم هشدار دهنده استو برانگيزاننده . مگر چه نياز داريم اين روز هاي تلخ جز انگيزه اي قوي براي دنبال كردن و از نفس نيفتادن و ايستادن در برابر همه آن چيز هايي كه بر ما و اين خاك ميرود ؟بودنش چرا غ است. آتش است كه شب كويري مان را گرم مي كند و روشنمان مي دارد از گرگ و جغد بيابان اين روز ها .
هر وقت كه تلفنش زنگ مي زند بقولي تنم را چرب مي كنم براي چند جمله تيز و مشتمالي روح.. گوشي را كه مي گذارم سرشار ميشوم از دوست داشتن و شورانده ميشود آتشي كه خاكسترش را اين روزها بادي و نسيمي بر نمي انگيزاند . ديروز پشت تلفن گوش مالي ام داد به مشقي كه فراموشم نخواهد شد :
دروغ گويي را خوشتر مي دارم از بد قولي !! و امروز به تلافي آن دعواي ديروز با دهاني پر از لبخند و شعر دوباره ذهنم را بر هم ماليد و با عتاب شيرينش گفت :برو ببين برايت چه نوشته ام
دلتنگ گوش مالي هاي دمادمش هستم سال تا همه سال و دلم نيامد كه حلواي شيرين شعرش را با شما بخش نكنم باشد كه عيدي اش را عيدانه تان داده باشم
عباث
دعوت کویر!
(به یاد 4 فروردین 53)

کویر نعره می‌کشد در دلم
گوش خودش بدهکار نیست
چرا برای گوش من بهانه می‌‌گیرد؟

عباث می‌گفت چجام و قناتش رفته‌اند
تپه‌های شیطان اما هنوز دلنگانند از آسمان
عباث می‌گوید شش خانه‌ای که چجام داشت
در تصرف مارمولک‌های غمگین‌اند
و هیچ کودکی خنده‌اش را در مظهر قنات خیس نمی‌کند
عباث می‌گفت در آغل‌های دم‌باریک هم
هیچ بزغاله‌ای سراغ بوی مادرش را از نسیم نمی‌گیرد
عباث می‌گوید در بندر ترود
دیگر هیچ شتر خسته‌ای لنگر نمی‌اندازد
عباث می‌گفت پلاستیک و آهن
آبروی گل‌های انار جندق را برده‌اند

کویر من در حصار بیابان‌های لطیف
الیاف محبت می‌بخشید
اگر عباث دروغ نمی‌گوید
پس این دورویی از کجا سردرآورد در کویر؟

امروز کویر نعره می‌کشد در دلم
و مرا می‌خواند
اسبم را باید زین کنم
اگر باد افسار را از دستم نرباید
باری دیگر
برای سلامی دیگر
به خدمتش خواهم شتافت
شاید هم در چجام اشکی بیفشانم
به مظهر خشک قنات

فروردین 88
(3) comments
Monday, March 16, 2009
 

BLOUCH mokarani photo : abbas jafari
(2) comments
 
با همان سطلِ کوچک آبم ده.
برايِ چشمانِ توست
فقط برايِ چشمانِ توست
اگر قاتلم من!(1)
باد كي خواهد ايستاد بر اين خاك ؟ آفتاب كجا كج خواهد كرد بر پشت كهورهاي دور. كجاست امن گدام و كجاست فرصت شكستن نان؟ . از پشت حصار تشنگي تا امن امين گدام ,كپر و گرد توپ. كجا مي توان دمي نشست به كشكي و خرمايي و شكستن نان و چشيدن نمك بلوچ!
ايستاده در باد و در بلندي سرمه چشمانش اما ديده ميشد در گاوگم تنگه و برق برنواش هم چنين با تحكمي در كلام( كردار هميشه بلوچ) كوتاه بريد سكوت دره را :
- غريبي !؟
- نه به خاك خويشم بلوچ ! وطن ماست از كرانه هاي افتاب برامد "كوهك" تا چشم انداز خاموش "بورالان" وطن ماست وطن تو و من. نه اينجا به غربت نيستم .هم وطن توام .ميهمانم.ميهماني آمده از دور هاي اين سرزمين مغموم .
- حرمت دارد ميهمان به نزد بلوچ !
- سفره داري بلوچ را خوش ميشناسم و حرمت ميهمانش را اما به گمانم كه تو از من غريب تري به اين خاك ! بلوچ غريب به بلوچستان به سرزمين خودش. مگراين خاك ازآن تونيست . بر اين خاك مگر تو بر زمين نيفتادي از پس زادن از مادر چند بار بر خاك افتاده اي و باز بر جاي ايستاده اي كيست كه تو را نشسته مي خواهد؟ بسته به لنگوته چرك فقر. نكبت از چه رو روادار اين خاك است چنين؟ دست كدام قجر چنين در تو و بر تو بيرحم در كارست؟ . پاچين سپيد و دستار سپيدت در باد كه را چنين مي آزارد كه به ناجوانمردانه ترين وجهي چنين ترا خوار مي خواهد و خوار مي دارد .
- مرد بلوچ خاري بر نمي تابد!
- دانم اما به بيابان سر نهادن هم نشد كار!
- دوري و دوستي !
- دوستي !! كجاست ؟كو دوستي با بلوچ در اين زمانه كه سال هاست اين خاكي كه سرمه ي چشم بلوچ است دوستي بر خود نديده است هر كه رسيد از راه دستش بر سفره بلوچ نان شكاند و بعد هم كمر بلوچ را ! انگار نه انگار كه به نمك نشسته بود نمك نشناس !
- سردار مرد گلايه نيست قجر!!.
- همانگونه كه اهل گفتار نيست ميرود .باد شبانه بر شولايش ميپيچد.رو در شب گم مي كند .صدايش خسته اما بر شيشه ي كاجو كمانه مي كند :

پارسال نو
امسال كهنه
گره خورده بر دلم
سالي درد !

بادي كه از بلندي هاي مكران ميوزد!و درختان را خم ميكند و "كاجو" در غلغل شبانه ديريست كه ميرود. خسته اما !


اسفند هشتاد و هفت
عباث !
كاجو .قصر قند !
پانوشت :
(1)از ليكو ها- سرودهاي بلوچي
- گدام و كپر و توپي يا گردتوپ همه نام مساكن بلوچ است
- كوهك نخستين جايي است در خاك بلوچستان و ايران كه افتاب بر آن طلوع ميكند و بورالان جايي در بالاهاي دور دست آذربايجان بر كناره مرز
- در فرهنگ بلوچي قجر غريبه معنا مي دهد از خود نبودن بلوچ نبودن
كاجو روديست در بلوچستان
(0) comments
Saturday, March 07, 2009
 

PARYA! photo : abbas jafari
يادداشت هايي از سفر باد و خاك و افتاب!
(5) comments
 
HAMOUN ! photo : abbas jafari
(0) comments
 
NAEIM & OUMAR photo: abbas jafari
(0) comments
 
BERIS! photo : abbas jafari
(2) comments
 
DAZ! photo : abbas jafari
(0) comments
 


TOTEM photo: abbas jafari
(0) comments
Saturday, February 07, 2009
 
OUT of Africa photo : abbas jafari
(10) comments
 

naz e nasim photo: abbas jafari
(1) comments
 
az Africa photo:abbas jafari
(0) comments
Sunday, February 01, 2009
 


KIKOROK photo : abbas jafari
همه چيز به آني فراموش ميشود .چه باقي مي ماند بر سينه سياه شبي ازدرخشيدن آذرخشي چز آنچه در چشم خانه تو مانده و شكل گرفته بي انكه اثري از آن باشد !همه چيز در ذهن توست .تو كه تماشاچي اين پرده خواني بي انقطاعي. اصلا چه اصراري است بر ماندن نقشي در خاطره اي . نسيان . فراموشي . بيكرانگي ذهن اگر به هيچ نيايد به اين مي ارزد كه هر خاطره اي را در دوردست هايش شايد بتوان گذاشت و گذشت انگار كه در شبي كويري چشمه اي يافته باشي و نوشيده باشي و آن را رها كرده باشي. خاطر جمع به اين كه در بيكرانگي بيابان ذهنت دل خوش به چشمه هايي كه از آن نوشيده اي و بركناره ي- بي سايه اش حتي- دمي خفته باشي و باز به راه افتاده باشي چند هزار چشمه را پشت سر گذاشته اي به اميد تنها يك چشمه در پيش رو و وقتي كه يافته آن را باز نوششي و رخوتي و لميدني و باز راه افتادني از آن دست كه كردار اين روزگار مي طلبد
از يادداشت هاي سفر افريقا
عباث
(2) comments
 
masaei photo : abbas jafari
(3) comments
Tuesday, January 13, 2009
 

از شاهو تا ماسايي مارا
(1) comments
Sunday, December 28, 2008
 
DAR KHALVATE KHALI KOHSTAN photo : abbas jafari
(1) comments
 
درفراق !در فراق عزيزان در فراق "علي عزيزي" .

يكي يكي خشت اين عمارت چنان برداشته شود تا آنكه جز" هرست آوار دريغ " هيچ نماند در تو و بر تو چنان آوار شود اين نبودن ها كه كم كم خودرا در برهوت بيابي . آنقدر
تا بشود كوهستاني خالي از آدم هايي كه دوستشان مي داشتي . اين روزها كوه ها چه خالي ميشود از وجودشان
قله هايي خاموش
كوه هايي دلتنگ
دلتنگي چه كلمه كوچكي است اين روزها در بود و نبود آدم هايي ازآن دست ! خلوت شده است اين كوهستان پير پر هياهو . ديريست !
عباث !
(0) comments
Saturday, December 13, 2008
 
PISH E ROO! photo : abbas jafari

هيچ ! نه ردي نه صدايي !هيچ از تو باقي نمي ماند. همه را دل بزرگ بيابان در خود خواهد بلعيد.
جنجال هايت را سكوتش در خود فرو خواهد خورد و غوغاهايت چون خاك پوك در هواي بيكران شندره خواهد شد . نيستي! نبوده اي انگار. هرگز نبوده اي و باز هم نخواهي بود . بيابان بي كران تر است از آن كه تو بخواهي اشغال اش كني ! باد به ردت جارويي كشيده است و باران نيز اثرت را شسته است !!بويت را بلعيده است و هاي و هويت را .... تو را نيز بلعيده است خود نمي داني !
عباث !
يادداشتي بر سفري به بي آبان هاي نه چندان دور وطن !
(5) comments
 

FASELEH ! photo : abbas jafari
(0) comments
 
ASAR ! photo: abbas jafari
(0) comments
 


cheshmandaz ! photo : abbas jafari

(0) comments
 
gel o baran o byaban ! PHOTO: abbas jafari
(0) comments
 
boy e baran ! photo : abbas jafari

(0) comments
Sunday, November 30, 2008
 
SOBH E PAEIZ !photo : abbas jafari

هي بخواهي بنويسي از نوستالژي و هزار بهانه ديگر كه چيزي گفته باشي و تو اين شلوغي تو هم حرفي زده باشي كه يعني: هنوز تو اين گنداب زنده اي و هنوز هم اظهار فضل ميكني! بهانه اش هم زياد مهم نيست . مرگ اين يكي خبر اون يكي . خزعبلات چهار تا ادمي كه همه دنيا شون رفتن تا سر كوهي است كه حتمن بلند ترين نقطه خلقته! در حيات شون.
اصلا رها كن همين چهار تا كلام رو هم و بزن به بيابان به اون جايي كه پست ترين و بي ادعا ترين نقطه زمينه ! اين تنها" ترين" هايي است كه دوستشان مي داري بي ارتفاع ترين در برابر همه بلندي ها ي شلوغ و و خالي تر از همه سالنها يي پر از يك مشت آدم كه در دست گل دارند و در دل كينه و بر زبان خار ! خارزاري است جلساتشان و حضراتشان.!
پس به خارزار خودت دل خوش باد با درمنه زار و طاغ زار و دشت قيچ و قليچ ! سه تار عثمانش را عشق است و قيچك خالورا . كشك و قروت بي بي هزار هزار بار بهتر از نان منتشان! . گور پدر روزگار!
گو برويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد باغ بان ورهگذاري نيست!(*)
عباث
(*) از اخوان جان ثالث
(5) comments
 
DAR AMAN E BYABAN ! photo: abbas jafari
(1) comments
 
baad e baran ! photo : abbas jafari
(2) comments
 
barani! photo : ABBAS JAFARI
(1) comments
Saturday, November 22, 2008
 
NEGAH ! photo : abbas jafari
(4) comments
 
اي صبح
اي بشارت بيدار
امشب خروس را در استان آمدنت
سر بريده اند!


بهانه اي نمي خواهد سفر! اما بهانه كه باشدچه بهتر ! ديگر ماندن جايز نيست و چه خوشتركه سفر به غرب .به كوهپايه هاي دالاهو . شاه اباد و كرند و گهواره به بهانه هايي ساده واما دير ياب ! عيد خاوند كار و ديدار با پيروان يارسان .
خوابيدن در تراس خانه ي كا جلال مهربان و از هوش رفتن با نسيم و عطر بلوط زار . بيداري با ترنم طنبور مرادي و خوانش بارانه زيباي خانم نمازي .و بوي نان ساجي !
راستي باران! باران بربرگ هاي بلوط زرد و سرخ و هنوز گاهي سبز . ديدار اهل حق و ارادات و نياز شان در جم خانه و دست مشتاق ..... اين همه مشتاق چه بهانه خوبي دارند براي گرد هم نشستن و خواندن و دست افشاندن !
عباث
(4) comments
 
TANBORNAVAZAN photo: abbas jafari
(0) comments
 

GAHVAREH ! photo :abbas jafari
(1) comments
 

BANO! photo: abbas jafari
(0) comments
 
ERADAT ! photo abbas jafari
(0) comments
 
KHROUS E AZA VA AROSI photo : abbas jafari
(0) comments
 
MALEK E NANVA! photo : abbas jafari
(1) comments
 
PARASTO va khaharash ! photo : abbas jafari
(0) comments
 

kelas dovomi ! photo: abbas jafari
(1) comments
Tuesday, November 11, 2008
 


BYABAN ! photo : abbas jafari

پاره اي از سفرنامه بيابان

به نان نشسته بودیم که پیرمرد از راه رسید بی تعارف تقاضای آب کرد .در خصلت آدم های بیابان تعارف راهی ندارد . تشنه تشنه است و توهم که اب داری و تمام! پک و پوزش را که از اب پاک کرد به تعارف ما بر سفره نشست لقمه ای گرفت و فرو داده و نداده گفت عمو مگر ما خودمان بیل به کمر مان خورده !!که یکی دیگر بیاید انغوزه بیابانمان را ببرد ؟!
بیش از هر چیز مرد بیابان حرفش حرف انغوزه بود و مرافعه هایشان با یزدی ها و. دیگرانی که از دور ها می امدند و انغوزه بیابان او را جمع می کردند آنغوزه در بیابان های خدا حکم جواهر داشت و از پولی که از آنغوزه میشد در آورد می توانست نان داشته باشد و شتر چیزی که اکنون نداشت و در پی داشتنش هرم آفتاب و طوفان شن جلودارش نبود خط و شکن پیشانی آفتاب خورده اش به شصت سالگی راه می برد و در همه شصت سال عمرش از بیابان خالی اطراف بیرون نرفته بود و نمازش را که سلام داد پرسیدم قبله از چه راهی یافته است رو به سمت کوهی اشاره کرد که در هرم افتاب ظهر و سراب به لوزی شکسته بسته ای می مانست و گفت :
- قبله که از هر جا بروی پیداس شب به راه مکه روز به افتو ! تازه خدا را به دل يافته ایم قبله بهانه است و بلند شد که تا برود. بطری آب معدنی همراهش کردیم .
پرسید این خالی اش را به کار ندارید . گفتیم نه اگر بیشتر می خواهی خالی هم زیاد داریم . چند تایی برداشت و زیر لب گفت تو این بیابون قمقمه خالی هم غنیمت است. رفت ! گم شد در هرم بیابان و سراب با دنیای خلوتش. دنیایی خالی تر از بیابانی که از آن او بود و چاهی وآنغوزه ای که دیگرانش به یغما می بردند !

عباث

(10) comments
Wednesday, November 05, 2008
 
SOBH E NYAMADEH BAR FARAZ E KOOH E ADAM ! photo : abbas jafari

! ماه به اين گنده اي! سكوت . بي حرف هاي هميشه . بي شلوغي ها و سوت و هياهو بي كوهنوردي هاي مرسوم در سكوت از صخره هايي بالا رفتن كه دو طرفش را جانداراني خاموش و گياهاني خاموش تر برايت راهرو كرده اند و قله اي كه درست وسط اقيانوس هند سر بركشيده و ابر هايي كه بر چارسو لميده اند ابر هايي پر باران ! اما كوه با ماست و ماه نيز. چه كم دارد اين شب ؟ هيچ همه چيز به قاعده و كمال . خوب جايي فرو افتاد آدم به رانده شدنش مي ارزيد از ميان آن همه شيطان و آن تنها فرشته سركش !! دوستي آن تنها فرشته سركش بود و فريب حوا كه جنين جايگاهي را براي آدم رغم زد دستشان درد نكند ! بلند ترين جايگاه جزيره سر انديب . خاموش گاهي در خورد آدمي رانده شده از بهشت شلوغ خدا!
عباث !ا . .
(1) comments
 
أ
NIRVANA ! photo : abbas jafari
(3) comments
Friday, October 31, 2008
 


SOBH E GARAB ! photo : abbas jafari

(2) comments
Sunday, October 26, 2008
 
BAR KHENG E RAHVAR E ZAMIN ! photo : abbas jafari

شب سمور!

مهم نيست ! همه جا را ببنديد !. اصلا سيم خاردار بكشيد دور ايران را ! ( مگر نكشيده ايد !) ما اگر هنوز ياد نگرفته باشيم كه از دست امثال شما ها سر بخوريم و گم شويم ميان همين بيابان هايي كه شما تمام اش را سند زديد به نام خودتان، بدرد لاي جرز خواهيم خورد ! نه آخر كه زادگاه و رستنگاه ماست اين بيابان هاي بي پايان. روحمان را از كودكي درخارزارو شن زار و شورابش گم و يافته ايم به صد صد بار و باراندازمان بوده است به گاه خستگي ها ودلتنگي ها.خلوتگاه ورازگاه و ميعادگاهمان هم . هر باربا رد سبك آهويش به يوزپلنگانش راه برده ايم با باقرقره ها و تيهو هايش به چشمه با چشمه هايش به واحه ها و با واحه هايش به دوستانمان، به عبدالحسين تنها، به حاج علي مقني ، به جان آقا بزرگ مرد كوچك اندام كوير به ماه سلطان وبي بي و نان هاي گرمشان كه بوي درمنه و كراويه اش هر پاي توانمندي را شل مي كرد تا چه رسد به پاهاي خسته ي ما راه آمدگان گرسنه ! در خلوت خاموش و متروك آشتيان در پناه باد خير اباد خالي . در هوهوي قنات خشك رباط گور آن جا كه شبي خسته از راه بار انداز كرديم و گوش داديم به نواي چوپانكي كه خسته اما شاد برايمان كله فريادش را به سر انداختة بود و مي خواند :
بغل وا كن كه سرما خورديوم مو
كه ديشو دربيابان مونده يوم مو
نه مگراين كه پناهگاه ما همين بيابان هايي است كه شما به هر بهانه اي ما را از ديدارش مي خواهيد محروم كنيد تا درآن نمي دانم به چه كاري مشغول باشيد !البته خوب مي دانيم كه مشغول به چه كاريد! ( اين را بازمانده جبير هاي چشمه شاهي.خرگوش هاي رباط خاكستر .جغد خاموش خرابه هاي عين الرشيد. بارها برايم گفته اند ) نسيم صبح هم خبرآورد كه براي تملك پارك ملي با هم تير و تفنگ كرده ايد !
مي دانيد دزديدن معشوقه شايد امكان پذير باشد اما نمي توان عشقي را دزديد. هر چند كه شما دزدان جسد معشوقه ما باشيد !هرچند كه زنده اش وصلتان را نمي دهد و چه بسا مرده اش نيز! مائيم كه به مرده ي معشوق نيز عشق مي ورزيم . كي اصلن اين معشوقه ي ما مي ميرد ؟ مرده شماييد با دهان هاي عفن تان و جيب هاي گشادتان و بلند گوها تان و بلند گوهاتان .
خوب بتازيد ! امروز نوبت شماست همچنان كه ديروز نوبت آن يكي ها بود و فردا ... نه ! خيالتان راحت باشد آنقدر نااميد نيستيم كه بخواهيم فردايمان را هم از آن شما كنيم ! فردايمان را از گلويتان بيرون مي كشيم با همين دست ها و همين قلم ها. مگر نگفته بود آن مردبزرگ : كه اموال بيت المال را حتي اگر به كابين زنانتان كرده باشيد از حلقومتان در خواهم آورد !(*)‌

عباث

ابان ماه
دق سورك !

(*) نهج البلاغه
(7) comments
Monday, October 20, 2008
 
ASMAN E SARPANAH ! photo: abbas jafari

از مجموعه : دلتنگی های بیابان های خاموش و خالی وطن
(1) comments
Tuesday, October 14, 2008
 
NAMAKZAR!! photo : abbas jafari
واقعیّت این است که ساده نیست ، آسان نیست ، قصّه تنهایی کویری ما ساده نیست!
محمود دولت آبادي
از مصاحبه ها
(4) comments
Sunday, October 12, 2008
 
photo: abbas jafari
(2) comments
 
پيران دير، مردان كوه !


از آن دور. از پشت پرچين ها مي آييد و تماشايتان مي كنم ! مي خنديد. صفايتان به آسمان آبي تخت سليمان مي ماند و صافي دلتان سينه ستبر ديواره شمالي علم كوه رامانند است گرم و زنده .قوي هستيد هنوز چونان چوپانان دلير *.رسمتان راه به كومه هاي جنگل نشينان مازي چال ميبرد . با بوي قرصك تازه و شير گرم ميش .سفره اتان هميشه پر نان است ( پر نان باد ) و خانه اتان هميشه پر ميهمان ! پس ميانه ميهمانان مارا نيز مي پذيريد همچون هميشه و در خانه شمايان ديگر كسي غريبه نيست .... يادش بخير سالهاي پيرار دير خسته از شهر مي رسيديم . آن موقع هنوز خط كلاردشت روسياه آسفالت نبود و انتظارهايمان براي رسيدن به رودبارك گاه به شبي نيز مي كشيد تا يكي جرات كند تا سر بالايي سنگلاخ بيرون بشم را بالا كشد. تا دشت كلاردشت تا تنگناي خنك دره سبز رود بارك تا آن جا كه پسنده كوه و سياه كمان و تخت سليمان خودشان را پشت انبوه توسكا و ون وسرخه دار گم مي كردند و غلغله سرداب رود سكوت دره را مي شكاند و ما در خانه تان- . ميهمانسراي هميشه كوهنوردان- خسته لنگر مي انداخيم و گلخنده هاي شما بود و قرصك هاي نان گرم و شير تازه و حرف كه گل مي انداخت باز برايمان مي گفتيد از گورتر از گرده آلمانها از سينه ديواره كه راه بر ناشي ها و نا توانمند ها مي بست . مي گفتيد از صخره هاي آويزان به ناكجاي سياه سنگ . از نواير از كيغام از نجاح از فرزين از زمستان هاي سرد از توفان آن بالا از گرماي كرسي ...... ما مي شنيديم مشتاق مثل هميشه و با دهان باز, ما نوباوگان كوهستان ازشما پيران قصه هاي پيرار كوه علم كوه را مي شنيديم و هنوز صبح نرسيده بود بيدارمان مي كرديد
- بلند شيد آفتاب زده است مگر نمي خواهيد امروز به سرچال برسيد . وسرماي آب سردابه رود كه صورتمان را مي بريد تازه هشيار مي شديم.
_ بجنبيد الان است كه آفتاب سر بكشد و مي ديديم كه چاروادار ها آمده اند و غوغا باز براه است , يادش بخير هميشه سر سنگيني لنگه هاي بار دعوا در مي گرفت مي خنديدي و به كردي و مازني همه را راضي مي كرديد رستم را و يزدان را و شيرزاد را و عين اله را كه هيچ وقت راضي نمي شد. حتي وقتي كه راضي بود ! نارضايتي اش را به رسم كوه نشينان بلند فرياد مي كرد ... راه مي افتاديد . راه مي افتاديم و رسول را هم همراهمان مي كرديد يا علي دوست را تا در گم و پيچ راه در خم پيت سرا در تند ليزونك يارمان باشند . كشتي سنگ كه مي رسيديم كه شما به آن فرنگي ريجگاه مي گفتيد باز از گورتر* مي گفتيد كه براي راه يابي به بلنداي علم كوه از گرده راهي را بالا رفته بود و باز ما كنجكاوانه قصه اولين صعود گرده آلمان ها* را مي پرسيديم و شما باز ز برايمان همان را تعريف مي كرديد كه ديشب گفته بوديد ....!
چاشتمان را به ونداربن مي خورديم چاي داغ هيزمي كه درويش پير تيار مي كرد و شوخي هاي شما سه تن به لهجه غلظ كنجكاويمان را بر مي انگيخت و خنده هاي تان و متلك هاي نيشدار درويش(1) كه تا مرگش هيچ گاه ما دل به كوه بستگان جوان از آن بي نصيب نمي مانديم خستگي راه دراز رود بارك ونداربن را از ياد مي برد ......
گذشت آن سال هاي دور . درويش پير از برف و تنهايي آن زمستان جان به در نبرد . اورا كه صد و اندي سال نگاهبان دروازه علم كوه بودبا هم مشايعت كرديم و خداحافظي كه به سكوت برگزار شد و سلامي كه امروز با هم به او كرديم با هم به فاتحه اش آمديم . مي بينمتان مي آييد باپسرانتان علي دوست و رسول همان كه از همين كوه هاي پشت خانه براه افتاد و تا بلنداي پامير تا دوردست هاي قره قروم و تا بلنداي اورست را در نورديد و علي كه علاوه بر كوه ها وطنش دور دست هاي شاه داغ و آرارات و چند كوه ديگر را به زير پاي گذاشت حال همه با هم سر بالاي تند تپه را بالا مي كشيم و مي خنديم . سرخوشانه به روزگار واز كردار روز گار و در دور دستهاي دره ي سردابه رود كبك هاي دري سپاس زنده بودن را قهقهه مي زنند .

عباث!
رودبارک
شهريور هشتاد و دو

-------------------------------------------------------------------
اين مطلب را به بهانه لحظه اي دور هم نشستن با مش صفر نقوي و علي محمد فرضي و همچنين علي دوست فرضي و رسول نقوي در رودبارك نوشته بودم كه باز هم به بهانه ديگر- نكوداشت راهنمايان پيشكسوت علم كوه - كه به ابتكار انجمن كوهنوردان ايران در 18 مهر ماه در كلاردشت برگزار گرديد در آن جمع خوانده شد.
(*) گورتر كوهنورد الماني و نخستين صعود كننده گرده آلمان ها
(1) ميرزا اقا داودي معروف به درويش قهوه چي كافه ونداربن
(6) comments
Saturday, October 04, 2008
 


BADBADAK BAZ! photo: abbas jafari
(0) comments
 
قهرمان ! چه فاجعه ايست خود. قهرماني !در كارزار تنگ و به تنگناي روزگار. ديگر نه قهرمان كه پنداري تمام جهان و همه نيروي وجود اراده خود را بر او بار مي كند و گويي اين نه خود اوست كه ديگريست در او به كنش و و در كردار مايه اي غريب وگوهري كه - شايد- در نگاه نخست بيگانه بنمايد پديدار مي شود مايه اي به زايش كردار هاي نينديشيده . پر شگفت ... اما ...بي ؛خود؛تر از قهرمان كيست؟بي ؛خود ؛ تر از قهرمان ؟!چه دشوار است . چه دشوار است قهرمان ماندن !دشوار نيست قهرمان شدن اما چه دشوار است قهرمان ماندن !ماندن !ماندن . ماندگاري نه بر مانداب كهنه ديروز كه بر سينه كش پر سنگلاخ ونوزاي فردا .ماندگاري . ماندگاري با رمز پيمايش . پيمودن . پيمودني بي امان و دمادم گدارها و چكادهاي دمادم سختينه تر ماندگاري در گذرپر عذاب لحظه هاي هر لحظه فتح . عبور محال .از آن به آن .نياسودن . نياسودن جانكش (* )

بازنشست شده بود اما هر روز می آمد به عادت آن همه سال . امجدیه برایش دل کندنی نبود .همیشه دم در صندلی می گذاشت تابستان ها بیرون و زمستان ها پشت در بزرگ شیشه ای . بیشتر بیرون را تماشا می کرد نگاهش همیشه منتظر بود کسی قرار بود بیاید؟ نمی دانستم .- بعد ها که مرد دانستم آنکه انتظارش را داشت امده بود- گنجعلی که چای آورد دیشلمه کرد و گفت : من به همین عمر کوتاهم هفده تا رئیس سازمان ورزش دیده ام عمو جان ! تو که تو کوهها می گردی دیده ای چه برف ها که بر سرهمین کوه توچال باریده است اما برفها می آیند می روند این کوه ها هستند که پا بر جایند عموجان . ورزشکار جماعت عین سنگ و صخره های کوهند . خود کوه ! این جماعت رئیس و مدیر عین برفند می آیند و میروند . هفده تا شو خودم دیدم از تیمسار تا تاجر !! همشون آمدند و رفتند نام هیچکدومشون هم یاد هیچکس نموند . از همین سیگار فروش سر امجدیه که بپرسی تختی که سهله برات اسم صد تا ورزشکار با مرام رو ردیف می کنه .اما ازش بپرس چند تا رئیس سازمان رو می شناسه اگه اسم یکی شو به خاطر داشت! صد سال دیگه هم که بگذره اسم غلامرضا تختی و جهانبخت توفیق و محمود نامجو از یاد این جماعت نمیره !نه عمو جان . نه .اینها رفتنی اند !
رفت ! دیگر پشت شیشه های قدی دفتر مشترک کسی انتظار امدن کسی را نمی کشد .مرگ دیر سالی است که آمده واو را با خود برده است و این ذهن خسته تنها موهایی سپید از او را به یاد دارد و جمله همیشه اش را که :روزگار بی قهرمانی است عموجان !!

عباث
سیلان
مهر 87

------------------------------------------------------------------------
(*) بریده ای از کلیدر اثر محمود دولت ابادی
(1) comments
Tuesday, September 30, 2008
 
CHSHMHAYE I NIMEH BAZ ! photo:abbas jafari

از مصائب گرد بودن زمين يكي اش بازگشت است درست به همان نقطه اي كه آغازيده اي . اجباري هم اگر نباشد ( كه اغلب هست ) كششي ناخودآگاهانه شايد بسان غريزه مرغان بادي ! تو را از ميان همه كور ه راه ها و راه هاي ناپيداي دريايي از پشت اقيانوس از گوشواره شبه قاره از سر انديب به سمت و سوي خاك خودت مي كشاند .
بر اب پشت سر مي پاشي ياد عظيم ترين بوداي خفته در غار هاي دامبولا ا با عطر عود و صندل
برآب ميپاشي عطر همه درختان دارچين و انبه را بر باد مي دهي برق چشم پلنگان بيشه تيساما را را !ا
بادبان كاتاماران ها را ديروز در غروب برچيدند وامروز زميني زير پايت گسترده است كه عطر همه چيز را با خود دارد
عطر تلخ دوستي ها !! عطر خاك بي باران عطر ريا و رياست عطر ايران !!
عطر طعم ويراني كه ماييم .
عباث !
(3) comments
Saturday, September 06, 2008
 
OUHAM E YK BIYABANI ! photo : abbas ajafari
(3) comments
 
TAGHABOL !photo : abbas jafari
(0) comments
 

SAHAR ! photo : abbas jafari
(0) comments
 
KALEH RIG KALMARD ! photo : abbas jafari
(0) comments
 


SARAB ! photo : abbas jafari

(0) comments
 

MATROOOUK! photo : abbas jafari
(0) comments
 
گاه نيازي است به رسوب ! به باز نشست آن چه در تو ميگذرد يا آن چه بر تو و در تو گذشته . خود داري از بياد آوردن . به فراموشي سپردن و سري را كه داغ است ! به چيز هايي دم دست سرگرم كردن !به اخبار و خبر هايي از آن دست كه دوست نمي داري اما مثل يك خارش مدام زخمي كهنه باز به سويش دست مي بري. علي رغم به خاطر داشت اين كه گفته اي هزار بار كه گم شوند و بروند تا كله قبر !! نه نميشود سكون و سكوت و بيابان و حال خيابان هاي روز دار و بي قهوه! حتي جايي براي ول گشتن نيست . براي رهايي از غوطه وري در زلال و هرم بيابان ديروز و ديروز ها . كجاست جاي نشستن ؟ كجاست قرارگاه آدمي كه در بيابان بيقرار است ودر شهر قراري نمي يابد حتي به اندازه صندلي كوچكي كنار كافه عكس كه اين روز ها ‌به مناسبت ماه مبارك ! بسته است. كجاست جايي براي حرام خوري!! و باز خورد هزار باره هزار تصوير و تصور رسوب كرده و ناكرده در اين ذهن خسته از همه اين حرف ها و خبر ها و خرها !! فقط يك صندلي شكسته . يك نيمكت كهنه . قهوه خانه سال هاي تبعيد را پسران قهوچي كوبيدند در روستاي بند آن نيمكت كهنه لابد به پيش بخاري خانه اي هديه شد تا مشت ها و مچ هاي يخ كرده را شايد كه گرم كند. راستي اجاقي ميشناسيد در تف اين روز هاي مبارك كه دلي يخ كرده را گرم كند ?. اجاقي خرد در شهري كه دوستش نمي دارم .
عباث !
(0) comments
Wednesday, August 20, 2008
 


SHER SHEN HA ! photo : abbas jafari

ا فرصت دارد به پایان می رسد بی انکه آغاز شده باشد . کو مجال؟ ! فرصت نبوده همیشه یا که بوده و بتو نرسیده . دوان بر سر سنگلاخ و شن روان بر پیچ این همه جا ده هایی که پنداری تمامی ندارد ( و کاش نداشته باشد ) در اشرق و مشرق این خاک. چه جاها که ماند هنوز برای دیدن و بوئیدن و چشیدن نادیده ها یی که ندیده ای اما مشتاق دیدن آنی. نشستن با مردمانی که .... چه بگویم ؟ مردمانی مردانی و زنانی و کودکانی که اهل این سرزمینند .سنگت می زنند و نانت می دهند! به کاسه ابی عطشت را فرو می نشانند و به دشنه ای در پشت میهمانت می کنند . خوبند و خوبتران را بر نمی تابند ! مهربانند و مهربانی را بر نمی تابند ... دوستشان داری بی انکه بدانند و بی ذره ای تردید همه ی بودنت را مدیون آنانی. انانی که حتی تو را ندیده اند جانیانی که نانشان را هم با تو قسمت می کنند تا گرسنه نمانی و درست در همان زمان نامت را از تو سرقت می کنند هر چه که باشند باز بهانه خوبی هم هستند برای فرار برای جیم !! شدن و زدن به چاک راه تا باز خودت را گم کنی با باد . با نسیم ! با ندایی که از دور ها می رسد. با خرناس شتری در وهم گم مرده ی دق خیر اباد . در هوهوی جغدی در باد شبانه چاه مسافر . در پرواز زنبور ی خرد و در عطش کاکلی هایی که دیروز از هرم افتاب به خنکای تنها چشمه رباط کلمرد به پناه امده بودند . می بینی ؟ راه های فرار از دست این مرمان خوب چه نزدیک و سهل است. این همه جاده .این همه کوره راه و این همه بیراهه ها. این پاها پس برای چه افریده شده اند ؟ انگشتانی که می توانند به دور دست ها اشاره کنند و جایی را نشانت دهند که در خلوت خاموش آن همه چیز یافت می شود جز این فریبی که همه مان را نشانه رفته است . همین انگشتانی که در جیبت فرو کرده ای یا در جیب دیگران ! چشم هایی که می تواند شکوه علفزار را تماشا کند رو به پنجره ای خیره گردانیده ای که شاید سواری برسد . سوار خود تویی . جستی وانگاه رستی ومستی ! مست رهایی و راه ها و جای ها . مست شارستان ها و کلات ها و کلاته ها. مست تماشای شوخ چشمی چشمه در تنگنای دره ای دور در هامانه . خیز یوزی را به تماشا نشستن و شکوه برآ مدن ماهتاب و افتاب و ستاره ها. ستاره ها تا کجا که می برد این ستاره ها تو را ؟! باز می گردی . به تن اما جانت جا مانده است .
جا مانده است چیزی
جائی !(*)
دل دل می کنی نیامده رفتن را! عطشناکی وجودت چشمه ثریا راطلب می کند. یا که بورالان و هزار هزار جای دیگر که وسوسه دیدار دو باره اش جانت را می مالاند . خفته ای اما خواب راه می بینی !
عباث

( از حسین پناهی )*

(7) comments
 


SILK ROAD photo : abbas jafari
(0) comments
 

DAR CHAMBAREH NAN ! photo abbas jafari
(0) comments
 
kHAHESH E DAST HA ! photo abbas jafari
(1) comments
 
GILE MARD ! photo : abbas jafari
(0) comments
 


KABUS ! photo : abbas jafari
(1) comments
 

ZIR E ASMAN E KODAKI HA photo : abbas ajfari
(0) comments
 


GOFTEGO ! photo : abbas jafari

(0) comments
 
OUHAM YK BADYEH NESHIN ! photo :abbas jafari
(2) comments
 




KASHAKESH !photo : abbas jafari
(0) comments
 
ROZGAR MAST IN CHONIN !! photo abbas jafari
(0) comments
Tuesday, August 05, 2008
(4) comments
Sunday, August 03, 2008
 
frod ! photo abbas jafari
(1) comments
 
نام برخي نفرات رزق روحم شده است
گاه هر دلتنگي
مي برم سوشان دست
جراتم مي بخشند
روشنم مي دارند.
نيما يوشيج

براي من از جمله اين نفرات يكي هم استادم پرفسور رجبي ايران شناس و مورخ است از او بسيار اموخته ام نگريستن را و نگره ها را !
عباث !

عباس جان می دانی که شاعر نیستم، اما دلتنگ گاهی...
از این است که گاهی با نگاهم در دیوار روبه رو چیزهایی می نویسم به نام دیوار نوشت. چند تا از این دیوارنوشت ها را تقدیم آزادکوه می کنم!

جاده
جاده از چشمم عبور می کند
جای زخم‌ها ردپای جاده را نشان می‌دهند در چشمم
و پنهان نمی‌توانم کرد که بوده‌ام
آن زخمی که آهنگ خوب شدن را ندارد
زخم میلادم است و افتتاح جاده
جاده دیرتر از من تمام خواهد شد حتما

کوچ!

دستم را از پنجره فرستاده بودم به بیرون
به هوای باران
کبوتری برآن نشست، مثل لانه‌ای آشنا
اکنون در انتظار کوچ او هستم
فصلش که برسد حتما مرا هم خواهد برد
هنوز نپرسیده‌ام
لابد که به کاریز امنی در بیابان
دستم عطر سینۀ کبوتر گرفته است
زندگی دوباره برای باران، چلچله‌ها و کفترها
توفان

چون نسیم آمدی
چون نسیم رفتی
توفان چرا برخاست؟

دلتنگی غیرمترقبه!
از انتهای راه آمده‌ام
سواد آغاز پایان راهم پیداست
دلتنگم که چرا هرگز نرقصیدم

باروی ناپیدا!

بیابان را که گم می‌کردم
نمی‌دانستم که باروی بیابان از جنس خود اوست
هنوزهم قدرت شکستن قفل‌ها را دارم
از یافتن نشانی عاجزم
نکند بیابان را به بیابانی دیگر برده باشند!

مژدگانی

مژدگانی می‌دهم به کسی که مرا بیابد
من دنبال خودم می‌گردم چندیست
خیابان اخموتر از آن است که سراغی بگیرم
دیگر صدای هیچ درشکه‌ای نمی‌‌آید
هرگز نفهمیدم که پونه را کِی تشییع کردند

یک مشت سنجد
یک جفت کفتر چاهی در هوا
صدای آبشار اخلمد
عطر سماور
و حاشیۀ همۀ قالیچه‌ها
که جاده‌های اتوی زغالی مادرم بودند
مژدگانی کسی که مرا بیابد
بیشتر نمی‌ارزم
دستم هم خالی‌ست به خدا

نامحرم!

باران گفت
بام شنید
من نامحرم بودم

هست و نیست

آمده ام با عطر آلبالو
و بوی چادر مادرم
با چند باغچه و باغی در دلم
با زردآلوهای زیردرختی
و هدهدی که سرش را شانه کرده بود

امروز
نه آلبالویی
نه چادری
نه باغچه و باغی
و نه زردآلویی
هدهد هم شانه اش را گم کرده است

فقط اشک منست که هنوز نخشکیده است!

سماجت
رقص

جای پای تو بوی آلبالو می دهد
یکی به من بگوید
چگونه پنهان کنم که تو در چشمم نرقصیده ای

خشکسالی!

دست بردم به مچ نسترن
تشنگی به انگشتانم رخنه کرد
گیرم که دلم به حال باغچه بسوزد
با خشکسالی چه کنم؟


کلبه

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع
با صد پلۀ بلند
تا هنگامی که به بالا می رسم، دیگر توان بازگشتم نباشد
می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع
با صد پلۀ بلند
تا هنگامی که با کبوترم خلوت می کنم، با دیدن بال شکستۀ من هوس پرواز نکند
می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع

سفر

من هم خواهم رفت
اما صدای خنده‌ام خواهد ماند
خنده‌ام آموخت رنج
همیشه خندیدم
تا آموزگارم نرنجد
جاده ها پس از من بازهم سفر خواهند کرد

یکی از روزهای آبان 86

قول

مدتی است که دیگر خیابان تعقیبم نمی کند
تکدرخت مانده است پشت دروازۀ شهر
مارمولک ها مرا گم کرده اند
اما من نسیم بیابان را فراموش نخواهم کرد
در حسرت تماشای پرواز کفترهای چاهی
از دیوار رو به رویم قول گرفته ام
تا خداحافظی نکنم
از جایش تکان نخورد
نسیم اما به پشت سرش نگاه نمی کند
می ترسم وقتی که برگردد
زمین مرا بلعیده باشد!


نسیم

نسیم به پشت سرش نگاه نمی کند
می ترسم وقتی که برگردد
زمین مرا بلعیده باشد!
http://www.parvizrajabi.blogspot.com/
(0) comments
Saturday, August 02, 2008
 


BAKHSHESH ! photo : abbas jafari

(3) comments
 
BARAN ! photo abbas jafari


(0) comments
 

DOD O MEH ! photo abbas jafari
(0) comments
Tuesday, July 29, 2008
 
MARSEIYEH !photo : abbas jafari
(2) comments
 
محیط استبدادزده و جامعه‌ی فاسد علاماتی دارد، مشخصاتی دارد. یکی از بارزترین نشانه‌هایش این‌که خلایق در بند کیفیت‌ها نیستند، در شوق رسیدن به هدف، وسواسی برای انتخاب وسیله به کار نمی‌بندند. نگاهی به مبارزات اجتماعی در همین «کشورهای دوروبرتان» بیندازید و ببینید رقیب‌های سیاسی چه داغ‌های سیاهی بر جبین یکدیگر می‌نهند و چه نسبت‌هایی به هم می‌دهند. از دزد و ملوط و زنباره و حرامزاده گرفته تا عامل اجنبی و قاتل و جنایتکار. در همچو محیط‌هایی مرد سیاسی نه در بند مفهوم کلمات است و نه شوق ریاست برایش مجالی باقی گذاشته است
سعيدي سيرجاني
(1) comments
Sunday, July 27, 2008
(1) comments
Wednesday, July 23, 2008
 

PARVAZ !photo :abbas jafari
(4) comments
 

GHONODEH .... photo: abbas ajafari
(0) comments
 

DAREH HA DEL TANG ....photo : abbas jafari
(0) comments
 

BE TAMASHAY GRUOB !photo abbas jafari
(1) comments
 

BE TAMASHAY AFTAB ! photo : abbas jafari
(0) comments
 
جخ امروز از مادر نزاده‌ام...

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام


نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.بارها به خون ِمان کشیدندبه یاد آر،و تنها دست‌آورد ِ کشتارنان‌پاره‌ی بی‌قاتق ِ سفره‌ی بی‌برکت ِ ما بود.

اعراب فریب‌ام دادندبُرج ِ موریانه را به دستان ِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سیاه نشاندند وگردن زدند.

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم


که رافضی‌ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم


که قِرمَطی‌ام دانستند.
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان یک‌دیگررابکشیم واین کوتاه‌ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود!

به یاد آرکه تنها دست‌آورد ِ کشتارجُل‌پاره‌ی بی‌قدر ِ عورت ِ ما بود.

خوش‌بینی‌ برادرت تُرکان را آواز دادتو را و مرا گردن زدند.سفاهت ِ من چنگیزیان را آواز دادتو را و همه‌گان را گردن زدند.یوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.گاوآهن بر ما بستندبر گُرده‌مان نشستندو گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را


هنوز از چشم


خونابه روان است.

کوچ ِ غریب را به یاد آراز غُربتی به غُربت ِ دیگر،
تا جُست‌وجوی ایمان


تنها فضیلت ِ ما باشد.
به یاد آر:تاریخ ِ ما بی‌قراری بودنه باورینه وطنی.

نه،
جخ امروز
از مادر
نزاده‌ام.
۱۳۶۳
(0) comments

 

 
 
 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home