Azad kooh آزاد کوه
 

 
about ECO_ADVENTURE & CLIMBING
 
 
   
 
Tuesday, July 18, 2006
 
عقاب و کلاشینکف !






عجب کوه خوش عطر و لباسی است این کوه !خلوت و خالی از جماعت طبیعت دوست ! و عجیب تر این که میزان گوسفند آن به پهنای مراتع آن چه کم است سهند را می گویم . دشتی افتاده در پای کوهی نرم و خیال انگیز و بی ادعا گرچه شیبی تند آن را به قله ای ساده و صمیمی می رساند اما تا قله هم که می رسی هنوز برایت این سربالایی پیمایی جدی نشده . خلوتی خاموش حتی با وجود راه هاییی که بر سینه کش کوه دویده است خاکی و پر افت و خیز. و چه خوب که جان این کوه کمتر به چرخ ماشین خش افتاده است . خوشحالم از خلوتی و خاموشی و همراهان اندکم که آن دور ها برای خویش هر کدام در رویایی غرق سینه کش کوه را بالا می کشند سر خوشانه به عقاب های سهند می اندیشم هر گاه که بالای این کوه ایستاده ام چتری از بال عقاب سایه بان سر خسته ام بوده است و خوش از بودنی اینچنین در میان این نمادبلند پروازی و رهایی شیب اخر را به سمت قله پای میکشم که عقابی می پرد دوربینم را که به گردن اویخته ام دردست می گیم او بی آنکه بال بزند بر فراز سرم در چند متری می چرخد و گردن می تاباند بالهایش در پرتو نور خورشید ظهر به طلا می ماند عقاب طلایی سرزمین من اینک به نگاهبانی از کوه پیر پر گشوده است . می دانم که او تنها نیست گام آهسته می کنم و و پشت خمانه وآرام گام را بر سنگ می گذارم دور ترک عقاب دیگر ی بر سنگ نشسته . می دانم که از دید رس چشمان تیزش در امان نیستم وقعی به بودن و دیدنم نمی گذارد و سر بر می گرداند. بعد از چند عکسی که از او می گیرم سینه به دره می دهد بال می گشاید وبه آبی آسمان فرو می افتد! . سر بر می گردانم بر خط برف عقابی عقابانی نشسته اند خنکای برف و خط خاموش آبی که درسبزنای روشن سمت آفتاب برامد کوه به دره می دود راز تجمع عقابان در این کنج هستی است . می شمارم یک به یکشان را این سرمایه های مانده در دخل خالی وطن را دخلی که هر روز خرج میشود دخل هنگفتی که مثل برف های قله در تموز هر روز آب میشود بی امید به بارشی دیگر . شماره می کنم عقابان آسمان سهند را هیجده تایی میشوند . هیجده عقاب بازمانده خیل عقابان تیز بال سهند باز مانده گنج سوخته وطن میشمارم .
جام سهند شیفتگان خود را دارد از منی که از دشت های جنوب خراسان آمده آم تا این یکی که از دور دست های ونکور یا این لر که اسپی کوه. مخمل کوه و یافته را گذاشته آمده تا ازسهند بالا برود . علی ترک است و چنان عاشقانه سهندیه می خواند که اشک هایش جاریست .
داشتم می گفتم که کوه هر کوهی طرفداران خود را دارد این ها هم لابد دوستش داشته اند که تا این جا خویش را بالا کشیده اند . پنج شش جوانند با شلوار جین و کلاه کابویی و دوربین فیلم برداری خانگی این دیگر چیست همراهشان !؟
ببخشید از کی تا به حال کلاشینکف هم جزو ابزار های کوهنوردی شده است !؟می پرسم اما کسی جواب نمی دهد سخت سرگرم به عکاسی و تیر اندازی اند یک به یک با تفنگ شلیک می کنند و آن دیگری عکس می اندازد لابد به یادگار فتح قله !
آستینش را می کشم . برویم زیر لب آرام می گویم . رها کن . آرامش این قله را به بحث بر میاشوب ! رو بر می گردانم لر گروه کوچکمان می خواند خسته می خواند :
تفنگ حیفه که آهو بکشی تو 00
شیب تند قله را سرازیر می شویم عقابها بالا و بالاتر کشیده اند . دوربین را نمی شناختند اما تفنگ را خوب میشناسند این عقابان تیز پر سرزمین من!
رو به دره گام بر شن می کشیم بنگ . بنگ ! صدای گلوله می اید هنوز . می شمارم . شمارش شده است کار من این روز ها ! با انگشت می شمارم هوبره های سینه " دق سرخ" را که شمارشان هرروز در گام گام عرب های سوسمار خور از شماره می افتد . شمارش می کنم آهو های غریب دشت زنجانم را . شماره می کنم آهوان ناگرفته دشت های بی کران" لوت و نمک" را با دست می شمار گوزن های ناز "دشت ناز" را یکی یکی که به ناز از مقابل دیدگان حسرت بارم می گذرند میشمارم یکی یکی . ده گلوله را که در" میانکاله" تنها در اقامتی چند ساعته به گوش خویش شنیده ام بی اغراق و اشتباه .خوب بلدم بشمارم این روز ها! تا ده می توانم بشمارم و گاه تا بیست -_ آن موقع که پای در خنکای "دلیچای" داشتم – تا بیست شمردم آنروز که گله ای بز کوهی سینه " مرتع پنیری" را به قصد "چاک اسکندر" بالا می کشید . می توانم بشمارم آهسته آهسته یک دو . هشت هشت تا گورخر مانده در" دلبر" را گوران دلبر د لبران پیر" خار و توران" امروز چشم براه امیر خان نمی مانند که او نیز خسته خاموش است می گویم خبر داری این روز ها شکار چیان شکاربان نیز می کشند واو فقط سر می جنباند که :....... ای روزگار !
می شمارم چاه های خشک بی باقرقره را . می شمارم یک . دو دو خرسی که به ضرب گلوله خودی !! بر زمین می افتد می شمارم یک ! اینجا به آذربایجان .د و دامغان . سه نوبت کدام شماست خرس قهوه ای محبوب من ! هنوز نفسم به شماره نیافتاده است پس باز هم می شمارم تا یک تا دو تا ده تا صد . هزار پرنده گم می شوند از صورتحساب "میانکاله"! همانطور که از حساب شکاربانانش دیروز یکی کم شد ! . هزار اردک ماهی سر شان زیر آب می رود در خلوت خاموش "مرداب انزلی" سرازیر دره بی انتهاست و من هنوز فرصت دارم بشمارم : یک . ... دو .... سه .. صد ... هزار .... صد هزار ....
عباث!
تیر 85
Comments:
بیگانه جدا و دوست جدا...

آقای جعفری شما که سال ها در مجلات شکار قلم زده اید و از نزدیک با شکارچیان حشر و نشر داشته اید، شما که به مناسبت شغلی که دارید شکارچی و شکارکش و شکاردزد زیاد دیده اید، شما که می دانید که همین امیرخان آهنی از شکارچی بودن، شکاربان شد؛ شما دیگر چرا به هر قاتل و جانی و آدمکشی که تفنگ به دست گرفت و روانه کوه و دشت شد، لفظ شکارچی را اطلاق می کنید؟
 
Post a Comment

 

 
 
 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home