Azad kooh آزاد کوه
 

 
about ECO_ADVENTURE & CLIMBING
 
 
   
 
Saturday, December 06, 2003
 
.....شب بر شب مي مالد سياهي بر هر دو. ترتيل باران بر خاك لگد مال شده و سياه چادري كه بر تفتان(1) تكيه داده است كنار دست پير بي بك(2) كه همچون سايه هولي بر سر همه جا و هيچ جا قراول مي دهد . بلوچ پيچيده در شولايي قامت بلند خويش دوتا مي كند و به درون مي خزد. لبه دستارش با خود باران را به درون مي كشد . گفته بودند كه شاير(3) است و هزار نقل در سينه دارد .هزار عدد بلوچستان است .كثرت واميد از آن مي بارد. قرار است هر هزار سال كسي از راه برسد تا روشني و چراغ را و نان را سهم كند به گواه ترك دستان مردان كار !(4)
خاموش است و اين خصلت بلوچ است كه سكوت پيشه دارد و چشم بر خاك دوخته به حرمت ميهمان تا نپرسي نگويد و تا نخواهي نخواند و مي خواهيم و مي خواند .مي نوازد . قيچك را چونان كودكي بر زانوي چپ تكيه مي دهد . آنجا به دل نزديك تر است واو قرار است كه از دل بخواند. دست چپ بر گلوي نازك قيچك و دست ديگر كمانه بر سيم مي خراشد . زير . ارغواني و سرخ . بم . بنفش و آبي. نت هاي مست از كاسه ساز سرريز مي شوند و بال بر مي آورند و فضاي نيمه تاريك چادر را برمي آشوبند و تن به كناره مي مالند ومي چرخند ومي چرخند تا به فرار از تنگناي تاريك تن به شب بيرون كشانند در امتداد شفاف شهاب هاي دور. تا آنجا كه نفس دارند بال بال زنند و بي رمق در ته گودالي آخر به سكوت بپيوندند ! مرد مي خواندبه تقلا تا به صداي سازش برسد و نمي رسد نت ها هر كدام بر بال شاهيني پنداري تن از روزنه چادر بيرون مي كشند و صداي خسته مرد در تنگناي چادر چونان مرغي گير افتاده مي گردد و ضجه مي زند و موسيقي بر بال باد بر بال باران مي دود و صدا مي ماند . تنها صداست كه مي ماند تنها صداست كه مانده است بي نفس و افتاده بر خاك و حصير كف چادر !

كوي بيت در كئيت دنزان سواري
دليري بر مداي سرمچاري
دماني دم به دست دم بر تگيني
تزور ميان جنت دستي به ياري
.................................(5)
كي مي شود بيرون بيايد از ميان غبار سواري دلير و مردمدار ؟
مدد كند آدم هاي خسته را .
ياري دهد به افتادگان و دلتنگان .
خار بر گيرد از پاهاي رنجور.
گرد بر گيرد از دل هاي پر غبار ....
خشك است كشتزار ها .
سوزانده است لوار كرت ها را .
كي پيدا مي شوند ابرها ؟ كي مي درخشند آذرخش ها ؟
ره گم كردگان سرگردانند ميان بيابان ...
.....تاب نمي آورم . دست بر لبه مي گيرم و قامت راست مي كنم . بيرون باران است كفش هايم را مي جويم . صورت به باران مي سپارم .
فانوسي مي رسد . ميهمان دار است نگران گم شدن ميهمان .آرام مي پرسم پس كي صبح ميرسد و بلوچ خاموش به كلامي بسنده مي كند :
حدا بدان !!(6)
عباث!

----------------------------------

پانوشت :(1) تفتان بلند ترين كوه در بلوچستان
(2) پير بي بك صخره اي بلند و منفرد ايستاده بر سر دره گل تفتان كه اكراد و بلوچ بر آن حاجت مي برند و قسم مي خورند.
(3) شاعر به نوازنده هاي دوره گرد بلوچ نيز گفته مي شود .
(4) در كيش زرتشت اشاره شده است كه نطفه زرتشت در آب هامون مانده است و هر هزار سال از آن نطفه مردي زاده شود در رحمي باكره تا ببالد و بزرگ شود كار جهان به صلاح راست كند ! و بدين رو در دوران ساسانيان در كناره كوه خواجه زيبا رويان باكره مي زيسته اند تا هر روز در درياچه شنا كنند تا بلكه نطفه را ه به رحمي برد سهراب سپهري اشارت ميكند به اينكه :هزار سال گذشت صداي آب تني كردني بگوش نيامد !و غمگنانه تر اينكه هامون اينك خشك بر پاي كوه خواجه افتاده است و ....!
(5) اشعار ثبت شده در كتاب حكايت بلوچ دكتر محمود زند مقدم
(6) تكيه كلام بلوچ به معني اينكه خدا مي داند .حدا = خدا
Comments: Post a Comment

 

 
 
 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home